پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۳۷ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

امروز وقتی داشتم همراه خواهرم، روکش اسمارتیز ها رو می کندم که بندازیم تو ژله یه کشف خیلی مهم کردیم.


اینکه روکش های سفید ضخامت کمتری دارن.

و خب قبلا تجربه ی مکیدن اسمارتیز رو هم داشتیم و می دونستیم وقتی توی دهن روکشش آب می شه اول سفید می شه.


این دوتا در کنار هم یعنی، کارخونه ی اسمارتیز ها، چند نفر آدم حرفه ای رو استخدام کرده که با لیسیدن متعادل اسمارتیز های رنگی، اسمارتیز سفید تولید کنه. :))



                  ادوارد دست قیچی



همین الان دیدن فیلم ادوارد دست قیچی تموم شد.

خب قبل از هرچیزی که باید بگم سعی کنید تجربه اش کنید.(ببینیدش)


دقیق نمی دونم اما فک کنم دومین فیلم تیم برتن بوده و خب بعد از "ماجراجویی بزرگ پی" که اصلا فیلم جالبی نبود، به نظرم بالاخره تونست خودش رو پیدا کنه و عملا سبکش رو نشون بده. البته عده ای اعتقاد دارن که تیم برتن توی همون فیلم اول(ماجراجویی بزرگ پی) هم سبکش رو نشون داده که من خیلی زیاد ندیدم. در هر صورت منتقد نیستم و نمی خوام یه چیز انتقادی خفن بدم تحویلتون.


با این حال دلم نمیاد از شروع و تیتراژ منحصر به فرد فیلم نگم. تصاویر مربوط و خوبی که پشت اسم ها ظاهر می شد و تیم برتن به خوبی از ثانیه های فیلم استفاده کرده بود تا با اون تصاویر فضا و پیش زمینه ی داستان رو به ما نشون بده. کار خوبی بود.


بعد از اون صورت خود ادوارد. زخمای روی صورتش و باقی ریزه کاری ها که به شدت فکر شده بودن. بالاخره ادوارد تو این چندین سال گذشته صورتش رو زخم کرده دیگه. دی:


و خب صحنه ی فوق العاده ی فیلم که تصویر منتخبی هم که گرفتم به همون سکانس برمی گرده. وقتی که ادوارد برای اولین بار تصاویر دختر خانواده رو توی قاب های شیشه ای می بینه و تیم برتن بدون اینکه کلامی توی کار بیاره با تصاویر و البته تصویر زاویه دید کاراکتر، خیلی خوب نشون میده که ادوارد به دختری داستان علاقه مند شده.

دمش گرم.


البته کنار اینا باید گشایش افتضاح داستان رو گوشزد کنم. جایی که یکی از شخصیت های اصلی داستان داره میره تا ادوارد رو ببینه. یارو لوازم آرایش می فروشه و خب بعد از یه روز بد کاری تصویر کاخِ درهم برهم و قدیمی رو می بینه. همین خودش اولین ایراده، چرا باید بره سمت کاخی که متروکه به نظر می رسه؟

بعد وارد می شه و در آهنی اولیه ی کاخ روی زمین افتاده. یه دلیل دیگه برای متروکه بودن.

بعد در بعدی باز نیست اما میله هاش کج شدن. زنِ از لای میله ها رد می شه. یه گاف دیگه.


اما خب بالاخره بعد از این یه چمن کاریه فوقالعاده می بینه که مشخص می کنه کسی اینجا حضور داره و زندگی می کنه.

با باقیش کاری ندارم.

کنار این ضعف باز مسیحی خرافاتی رو داریم که با صلیب توی خونه ش و حرکات دیوانه وار مالیخولیایی و غیره می شه نقش جادوگر داستانای قدیم.


بخش اسپویل دار پست تو ادامه ی مطلب:

حسرت آرزوها، که مدفون شدن تو نای
یعنی تو جات اینجا نیست، یه چیز دیگه میخوای


چیزی که تا یادت هست برای اون غم داشتی
کسی برای نجات، که همیشه کم داشتی


راهبه های چشمات به من بها نمیدن
تو کلیسای قلبت به من جا نمیدن


بی اعتناست نگاهت به ژن های کِشت من
به چشم تو نمیاد جوجه اردک زشتِ من


بخشی از یکی از ترانه های هادی پیکزاد که البته یه مقدار پس و پیششون کردم.

نه در راستای فضولی ادبی و اینا. در راستای بیان حرف های خودم.


خب بیایم کمی تمرین متفاوت بودن کنیم.

البته اگر زود دست بجنبانیم، و الا همه آن قدر متفاوت می شوند که متفاوت بودن عادی می شود و باز باید متفاوت تر از چیزی شویم که همه هستند و احتمالا یک موجود کلاسیک، با ذهن منظم و افکار نه چندان تاریک، موجود متفاوت و دوست داشتنی ای خواهد بود که توجه ها را به خود جلب خواهد کرد.

پس بهتر است دست بجنبانیم.


گام اول، بیایید به اتفاقات اطرافمان کمی بنیادی تر و تمثیلی تر بیاندیشیم.

این یکی از مهمترین قسمت هاست. مثلا نور چه چیزی دارد که بتوان به آن عمیق تر و متفاوت تر اندیشید؟

هر کسی می تواند یکی از جنبه های آن را بردارد و بزرگ کند. حتی گاهی لازم نیست چیز متفاوتی گیر بیاوریم، کافی است حرفای احمقانه یمان را با اعتماد به نفس بنویسیم و آخرش حتی تاکید کنیم که یک احمقیم. باور کنید با این کار نتیجه ی فوق العاده ای خواهید گرفت.


اما نور، نورِ لعنتی دقیقا یک خشاب، تیر ویرانگر است که البته هنوز نتوانسته من و شما را سوراخ کند.

بسته هایی از مواد منفجره که البته روی پوست ما منهدم می شود و باور کنید به اندازه ی تمام علایقش و حتی بیشتر، دوست دارد این لایه ی رویی تن من و شما را بشکافد و از پا بیاندازتمان.

حالا شما توی شعرهایتان از خورشید خانم بگوییید و ماچ های آبدارش از جای جای تنتان.


البته یک چیزی این وسط درست است شاید. خانم ها اگر قاتل شوند، قاتل های بی رحمتری خواهند شد.



به طرز عجیبی در این باران بار و برف بارِ پاییزی به خشکسالی افتاده ام.

ذهن که درگیر شود، تفکر خشک می شود انگار، یا شاید باید بگوییم جهت دار می شود.

نه به معنی بدی که عرف شده است. یعنی اینکه دیگر آنقدر رها نیست که از نقب ها و چاله های ذهنیِ خودِ ما یا از تلالو درونی و انعکاس های بیرونی دنیایمان، برایمان صحبت کند.


چیز بدی نیست، حتی گاهی باید گفت خوب است. خصوصا اگر توی سرتان سیاه چاله های متعددی داشته باشید که به واسطه ی جاذبه ی بسیار بالایشان، مدام قشر خاکستری و درهم شده ی ذهنتان را در مداری فنری شکل به سوی خودشان بکشانند.


خب این هم یک نوع خشک سالی ایست دیگر، فقط نمی دانم برای پایانش باید دعا کنم؛ یا برای ابدی شدنش.


متن مورد نظر... ما هم ازش خبر نداریم
نور است دیگر، گاهی دلش می خواهد محو شود.

در صورت مشاهده ی متن مورد نظر که اتفاقا نور هم هست، نگارنده را با تکی، وویسی، اس ام اسی، پیتزا با پنیر اضافه ای یا هر چه صلاح می دانید از نگرانی در بیاورید

راستش آدمایی که کتابای زیادی رو می خونن دوس دارم. حتی ستایششون می کنم.


یادمه یه روز، بعد از پستی که توی سایت رهگذران گذاشتم، یه دوستِ خوب برگشت و بم گفت که"محمد زیاد کتاب نخون. زیاد خوندن ذهنت رو بسته می کنه"(من زیاد کتاب نمی خونم)

و خب فکر می کنم بحثی که توی اون پست راه انداخته بودم باعث شده بود این توصیه رو بم کنه.


فکر می کردم درست می گه، اما بعدها که کتاب بیشتری خوندم، دیدم نه انگار داره ذهنم باز می شه. می تونم چیزهایی رو بشنوم که قبلا عصبانیم می کرد. یه سری نشونه به وجود اومد که بم میگفت: ذهنت داره باز می شه(آدما نمی تونن در مورد خودشون قضاوت کنن)

و خب این رو هم قبول کردم.


ولی امشب، توی توالت به نتیجه ی خیلی مهمی رسیدم.

کتاب هیچ کاری با آدم نمی کنه. کتاب تنها چیزی که برای ما داره، دانشه.

و دانش چیزی نیست به جز یه ابزار، مثل طناب یا هر چیز دیگه ای...


با کتاب خوندن، ابزار شناس خوبی می شیم، احتمالا بفهمیم که با طناب می شه یکی رو دار زد، یه ماشین رو بکسل کرد، از چاه آب کشید بیرون، رختمون رو روش آویزون کنیم، بسوزونیمش، با یه سبد متصل بش نقش بالابر رو بش بدیم، باش اسب رام کنیم، تله کار بذاریم، شکار کنیم و ...


با این حال، در نهایت ما باید انتخاب کنیم.

و خب حالا که به اینجای پست رسیدم با یه چالش بزرگتر روبرو شدم، ما چی هستیم؟ کی هستیم و چطور شکل می گیریم؟

فک کنم اگه ادامه بدم یه مقاله ی دویست صفحه ایِ پر از چرت و پرت جلوتون خواهم گذاشت.


پ.ن: این پست جای مخالفت زیادی داره.

با این حال مخالفا رو ماچ نمی کنم. دی:

متن مورد نظر بنا به تشخیص پزشک مبنی بر اختلالات روانی و حواسی
حواسش پرت شد خودش را از ارتفاعاتِ ذهن نگارنده پایین انداخت
من و متن، پزشکی قانونی، همین الان یهویی

یادمه رو پی سی قدیمی داداشم یه بازی داشتیم که...

...وقتی شروع به لود شدن می کرد، ما قشنگ یه چایی دم می کردیم و می خوردیم. و بعد بازی بالا میومد.


الان قشنگ همچین حالتیم:

محمد ایز لودینگ

قبل از اینکه بخش هفتم داستان رو بذارم...


داره خورشید آروم آروم خودش رو از پشت کوه های سپید و ابرهای احتملا زرد و نارنجی بالا می کشه.

پاییز روزای آخرش رو طی می کنه، ولی انگار آسمون هم به تسخیرش درومده.


زمستون میاد، شک نکنید

و بعد از اون؟...

بهاری در کار خواهد بود؟


این رو با اطمینان نمی تونم بتون قول بدم.

ولی در عین حال قول میدم که بخاری ها می تونن گرمتون کنن.

+به شرط قطع نبودن گاز