پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۳۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

بخشی از خلاصه نویسی من از کتابِ درک فیلمِ کیسبی یر:


تصادف در دنیای فرا واقعی(رخ دادن امر تصادفی در دنیای سورئالیسم)

رخ میده، اما ما نمی دونیم رخ داده یا نه؟ کارگردان اسکولمون می کنه.


+با این شیوه ی خلاصه نویسی صد در صد رتبه ی یک مال خودمه :-"

امروز یکی از بهترین روزام بود.

البته اولش این طوری فکر نمی کردم. انتظار یه برخورد بد رو داشتم که خدا رو شکر خیلی عادی تموم شد. بعدم رفیقم اومد و کلی با هم حرف زدیم و بعد منو برداشت برد بام خرم آباد. خیلی با حال بود.

خدایی روز محشری بود.



+ یه هفته است سردرد مزخرفی همنشین افکارم شده.

+ سفر که میرم حتی اگه مثل امروز دو ساعت باشه، تمام بدنم گر می گیره.

امروز بعد از مدت ها بالاخره رفیقم رو دیدم. البته مدت ها که یعنی مثلا نهایتا پونزده الی سی روز.

بعد به کشف های بسیار بزرگی دست یازیدیم.
در حد اینکه لامصب دقیقا چیه؟
اینکه لامصب کجاست که توی شعرها توصیه اکید به قر دادنش شده. یعنی طرف با تمام توان فریاد می زنه که: قرش بده لامصب رو. و این فریاد یه چیز سرسری و عادی نیست. مطمئنا از اعماق وجودش نشات گرفته.

بعد کشف بعدی ما کشف ماهیت مصب بود. که نتیجا منجر به کشف همون لامصب شد. لا توی گویش ما به معنی کناره و خب از این همنشینی مصب و لامصب به نکات ویزه ای پی بردیم که توضیحش از حوصله ی جمع خارجه.

موضوع بعدی این بود که چطور راه تو را می خواند؟ مگه راه زبون داره؟ یا مگه تو شعری که راه بخونتت؟ بعد اگه می خونه خب چطوری می خونه؟ صداش آیا خوبه؟ و ...

در نهایت اینکه همه ی این اسرار هستی رو کشف کردیم و نهایتا توی راه مدام به حرفای رفیقم می خندیدم و اگه کسی منو تو اون وضعیت دیده باشه احتمالا حکم به دیوانگی بنده داده.

موفق باشید که راه شما رو هم بخواند. کلا راه، آدمای موفق را می خواند.

+یه نکته ای هم بگم در انتهای پست. که امشب با رفیقم وقت نکردیم کشفش کنیم. و اونم مسئله، قر تو کمر فراوونه نمی دونم چیکارش بکنم، بود.
ان شاالله در جلسه ی بعد به این موضوع هم می پردازیم.

«#سیکاریو در زبان مکزیکی به اصطلاح به مزدوران و خلافکاران گفته میشه.
دنیس ویلنوو کارگردان سیکاریو در این فیلم مثل فیلم های قبلیش #prisoners و #Nightcrawler باز به مقوله مورد علاقه ش یعنی خشم و خشونت حاصل از خشم پرداخته. فیلم از ابتدا با صحنه های اکشن و دلهره آور زیاد شروع میشه و بیننده رو میخکوب میکنه. تنها صحنه ی وارد شدن ماموران پلیس آمریکا به شهر هولناک #خوآرز در مکزیک دیدن فیلم رو الزامی میکنه. قطعا درخشان ترین نقطه فیلم بازی #بنیچیو_دلتورو در نقش یک انسان مرموز و بیرحم یعنی نقشی که دل تورو در طی بازیگریش اثبات کرده که در اون بی نظیره. ولی شاید پایان فیلم، نقطه ضعف اصلی این فیلم باشه. از موسیقی فیلم ساخته ی #یوهان_یوهانسون نباید غافل شد که متناسب با ضرباهنگ فیلم اضطراب فیلم رو برای بیننده دو صد چندان کرده.
امروز بعد از اعلام نهایی لیست نامزدهای امسال اسکار مشخص شد این فیلم در بخش های  موسیقی متن و تدوین صدا و فیلمبرداری کاندید شده.»

(اورسی)


+  آدمی نیستم که هر نظر خلاف نظرم رو بخوام تقبیح کنم یا همچین چیزایی، ولی جدا این اظهار نظر منو از کانال اورسی ناامید کرد. بزرگترین نقطه ی قوت فیلم پایانش بود. و بعد ...

پایانی که در عین حال که یه پایان موکد ضمنی بود، در عین حال برای قهرمان داستان یه پایان ناامید کننده بود. از طرفی به قول آقای شجاعی عزیز شوخی خفن و جالبی که با قهرمانای فیلمای هالیوودی صورت گرفته بود این وسط به بهترین شکل ممکن کامل می شد.

حتی اگه از نظر چیزی که تو پست قبلی بهش نگاه کنیم باز هم زیبا بود. یعنی نیازی به شناخت ساختار سیر و پیشرفت قهرمانای هالیوود نیست تا از این پایان لذت ببریم.(البته این سیر رو انقد دیدیم که همه بلدنش) کافیه کمی با فیلم همراه شیم و حال اون زن رو درک کنیم. همینشم پایان فیلم رو قوت می بخشه.


+ کام آن اورسی.( لحن بوکسورهای فلان رو تجسم کنین)

از چه چیز فیلم باید لذت برد؟ یا نظریه گسست طبیعی فیلم ساز و مردم


اصلا نمی دونم چه قدر حرفام علمی خواهد بود یا چه قدر واکاوی دقیقی برای اینکه سینما چطور رسانه ایه و چطور رسانه ای باید باشه و اینکه خیلی چیزهای دیگه. اما به عنوان کسی که کمی، تنها کمی دغدغه ی سینما داره در موردش صحبت می کنم.


ماجرا اینه که برای لذت بردن از سینما و کیف کردن باهاش باید با ادبیات سینما آشنا بشیم. این رو اگه اهل سینما باشین مطمئنا تجربه کردین که شما با چیزهایی کیف می کنید که مخاطب معمولی یا کسی که با سینما آشنا نیست، حتی اون رو نمی فهمه.


ماجرا اینه که این کیف وافر هر چه قدر که شما بیشتر از سینما بدونین و رویکرد حرفه ای تری پیدا کنید بیشتر می شه و نتیجتا وقتی شما فیلم سازی بشید که از مجاری معمول و آکادمیک سینما گذشته باشه، اونقدر به جنبه های تخصصی سینما خو کردین و انقدر کیفتون با کیفی که بیننده خواهد برد تفاوت پیدا می کنه که به نظر من خطرناک می شه.


البته در این بین چیزی به نام شناخت مخاطب هم به میون میاد که در نهایت اگه شما مخاطب رو که عموما آدمای معمولی هستن بشناسین دچار تناقضی عجیب غریب خواهید شد. شما یا باید خودتون رو انکار کنین و فیلم هایی بسازید مطابق چیزی که فکر می کنید همون فرمول طلایی جذب مخاطبه( کلیشه های هالیوودی) و شخصا از فیلمتون لذت نبرین، یا اینکه دست به تجربیات شخصیتون بزنید و فیلم هایی بسازید که احتمالا مردم عادی چندان با اون حال نمی کنن.


در مورد اول که باید بگم شما تنها توهم همراهی مخاطب رو خواهید داشت. یعنی خب یه فرمول همیشگی هست که الان نزدیک به هشتاد ساله داره اجرا می شه و از ژانرها بیرون اومده و غیره و غیره. که خب تغییری نکرده، رشد نکرده و چرا؟ دلیلش به نظر من اینه که کسایی که تو این راه دارن پیش میرن، دقیقا متعلق به این مسیر نیستن. همون فیلم سازای حرفه ای هستن که دارن از یه فرمول پیروی می کنن. درک درستی از مردم وجود نداشته و عموما نداره و نتیجتا این بین چیزی تغییر اساسی نمی کنه. یعنی تغییرها اگرم پیش میان نه از روی شناخته که از روی آزمون خطاهاییه که با ارسال فوتون های نوری به سیاره ای دور دست  صورت می گیره. نزدیک خواهیم شد به ماجرا، اما باش یکی نخواهیم شد.


مورد دوم که ماجرا حتی سینمای تجربی هم نیست. ماجرا اینه که شما از بازی با نور لذت خواهید برد، رنگ پیراهن فلان کاراکتر شما رو غرق در شادی ای می کنه که ناشی از کشفه، ناشی از دانش شماست و این ها شما رو به سویی میبره که دیگه با یه مخاطب ساده تفاوت دیدگاه دارید. یه فیلم بدون طرح و توطئه شما رو با اشارات فوق العاده اش، با شوخی های فرمیش به وجد میاره اما همین فیلم توی اکران عمومی شکست می خوره.


اینجا حق با کیه؟ اصلا حقی وجود داره؟ سینما باید به کدوم اصالت بده؟ چرا این تفاوت شروع می شه؟ و آیا راه نزدیک شدنی هست؟


راه نزدیک شدن این دو رویکرد که همیشه هست، ولی این راه انقدر باریکه که تنها نوابغ می تونن توش حرکت کنن و به دیوار نخورن. به عبارتی بی خیال این راه بشیم بهتره.


و خب میرسیم به اینکه اصلا آیا سینما در مسیر درستی حرکت کرده؟ مسیر درستی بوده که اهالی سینما از مخاطبینش جدا شده؟ و اصلا آیا به نظر شما این جدایی صورت گرفته؟ علم سینما رو باید از کجا کسب کنیم؟ از قصه هایی که توی محافل تعریف می شه؟ از خاطراتی که مردم برای هم تعریف می کنن و ازش لذت می برن؟ آیا نباید از سینما مثل ادبیات و زبان کار بکشیم؟ نمی دونم واقعا ولی فکر می کنم می شه راه های دیگه ای رو تست کرد. چیزهایی مردمی تر. چیزهایی از مردم، نه برای مردم.


تفاوت این دوتا توی تفاوت دیدگاه کومونیسم و مثلا سرمایه داریه. اینکه برای مردم ساختن، یعنی راهی برای دوشیدن مردم. راه هایی که مهم نیست چه قدر به مردم نزدیکه. و از مردم ساختن یعنی رسانه ای جزء مردم. از مردم و دارای قواعدی که بین مردم وجود داره و می شه شکلش داد. این هم به سود خواهد رسید ولی ماجرا اینه که این وسط مردم ابزار تو نیستن، مردم موضوع تو ان.


+احتمالا اگه تا فردا در مورد حرفام فکر کنم بخش عمده اش رو رد می کنم.

+ احتمالا بعدا باز در این رابطه بنویسم.

چرا وقتی می خوایم گریه کنیم، هیچ گوشه ی خلوتی پیدا نمی شه؟

ماجراها دارد این دل، با دلت بهداد جان*


+گاهی هم پیدا می شه. ولی معمولا پیدا نمی شه. :((

* اصلا بابت گفتن حرف دلم خجالت زده نیستم.

*جدا احساس لوس بودن هم نمی کنم.

+از آینده هم خبر ندارم.

آقا ماجرا اینه که سلمونی نرید

یعنی قضیه نه تحریمی چیزیه نه انقلاب رنگینه نه حتی مثلا این طوریه که از سلمونی ها بدم بیاد.

ماجرا اینه که پدرها یکی از بهترین چیزای دنیان.


بعد این چیزای خفن و خوب و مهربون و غیره، یه سری اصول کلی دارن. مثلا اینکه موهای شما رو شونه نمی زنن، خیلی کم پیش میاد که نوازشتون کنن. و مثلا اشکشون رو کم می بینید و از این حرفا...


بعد این وسط سلمونی بدبخت چه گناهی داره؟

اون گناهی نداره، ولی ماجرا اینه که اگه سلمونی نرید، حتی اگه سرتون به خوبی اصلاح نشه، ولی یه چیز اساسی گیر میارین.

پدر محترم به مدت نیم ساعت سر شما رو شونه می کنه، نوازش می کنه و گاها آبپاشی.


از دست ندین این فرصت رو،



گیو

ما به دیواره های جهان پنجه کشیدم و درست آنجا بود که اتفاق رخ داد.
چیزی زیر ناخن هایمان غلتید و بعد آرام خودر را از میان منافذ روی پوستمان، به دورن رگهایمان هدایت کرد.
ما بازگشتیم، زمین دوباره خانه ی ما بود اما دیگر هیچ چیز شبیه به قبل از آن اتفاق نبود.

مسخره بود، هر چیزی مسخره بود، بادی که شاخه های درختان را تکان میداد مسخره بود، یک برنامه ی دست چندمی از یک ذهن خلاق، و بعد مردم. مردم ما را دیدند، آن ها ما را طرد کردند و بعد ما درون سیاهچاله های خودمان خزیدیم.

اجباری در کار نبود، انتخاب بود. تاریکی انتخاب ما بود و آنجا ماندیم، آنقدر آنجا ماندیم که با تاریکی یکی شدیم.
حالا ما در سایه ها، در تاریکیِ شب و در ذهن های مردمی که طردمان کردند زندگی می کنیم. همیشه آنجاییم و آنها این را می دانند. تنها وانمود می کنند که ما را نمی بینند.
ما هنوز آنجاییم. یک دست بر روی دیواره های جهان و دست دیگر ، زیر بالش هایتان.



+ یه تاپیک داریم تو سایت افسانه ها با این موضوع که اعضا میان و به صورت بداهه چیز می نویسن. گاها نوشته های خوبی از توش درمیاد. اینو امشب نوشتم و بعد که خوندمش خوشم اومد. گفتم شما هم بخونین. دی:

جدا نمی دونم چرا وقتی یه موسیقی خوب پیدا می کنم تا گندش رو درنیارم دیگه ولش نمی کنم.


یعنی الان شاید بار بیستم باشه که از صبح دارم یکی از موسیقی های دیوید بووی خدا بیامرز رو که اتفاقا همین دیروز یعنی یه روز بعد از مرگش، باش آشنا شدم رو گوش میدم.


+ نتیجه ی عنوان پست قبلی و آزمایشش این شد که اعتراف پسرها توی دنیای مجازی چندان جذابیتی برای کسی نداره :-"