پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۵/۱۱/۲۶
    :))
  • ۹۵/۱۰/۲۲
    ؟
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کان، گوش میدی؟

اگه یه روز به گذشته نگاه کردی و از این عصبانیت احساس بدی داشتی...

عصبانیتی که باعث شد حتی نتونتی باهام حرف بزنی.

باید بدونی که عیبی نداره

که من می فهمم

چون من هرچی تو دلت مونده رو بدون اینکه به زبون بیاری می فهمم

و اگه خواستی چیزی رو بشکنی حتما این کار رو بکن

خوب همه چیز رو بشکن.

من اونجا کنارتم، کان

کاش صد سال وقت داشتم.

صد سال که بتونم بهت هدیه اش کنم.

+ مادر، در زمان مرگ هم از آینده ی فرزندش داره محافظت می کنه.

+ بخشی از فیلم A monster calls 2016

صبح روز جمعه است، ولی انگار همین حالا هم غروب شده...

دل که بگیرد دیگر زمان مهم نیست. مهم این است که چیزی سر جایش نیست.

یک قطعه ی سرخ که توی سینه جایش بود. و خب حالا نیست. چه می شود کرد؟


یک ردپای دیگر توی زندگی ام داشتی، آن را هم پاک کردم. محو شد. شاید خاطرات آزاردهنده ات هم روزی...


رفیقای خیلی خفنی دارم.
یکیش همین شما دوست عزیز که داری مطلب رو می خونی. دی: (از این جمله تبلیغاتی های تاثیر گذاره مثلا :)) )
خلاصه این من و یکی از خفن های عالم :)

یعنی پادگان تو همچین روزی هم دست از سر آدم بر نمیداره.

برف اومده.

یه کادری توی راه بمون گفته تعطیله.

با این حال بازم نمی دونیم باید بریم پادگان یا نریم؟ (صبی یه ساعت طول کشید که خودمون رو برسونیم یه جاده بالاتر) + یه ماشین انداختیم تو جوب. و یه ماشین رو هم قدم میزدیم و هی هل می دادیم :))

خلاصه یه استرسی هست که نگو و نپرس. و باید منتظر هزار و یک اتفاق و تماس و ... باشیم. و آخرشم معلوم نیست وقتی فردا میریم پادگان نندازنمون بازداشتگاه :))


+

ناتانائیل پادگان باید توی قلب تو باشد.

و تا زمانی که پادگان را اندیشیدی، لباس های فرم را بر تن کردی، حتی اگر در خانه و در حال نوشتن پست هایت باشی باز هم در پادگانی.





سلام.

راستش یه چیزی دیدم که وادارم کرد باز بنویسم.

یه حرکت مشتی که دلم رو شاد کرد واقعا.


ماجرا از این قراره که:

ساعت دوازده از در پادگان خارج شدم. برای اونایی که می گن من سربازی نمی کنم باید بگم که معمولا ساعت دو ظهر میایم بیرون :)) پس کارم خیلی سخته دی:

خلاصه اومدیم و سوار تاکسی شدیم بعد از مدتی یخ زدن، و بالاخره راه افتادیم.

خلاصه اینا مهم نیست تا وقتی یه سرباز از ماشین پیاده شد و جای دو هزار تومن معمول، هزار تومن به سمت راننده گرفت...

طبیعیه که راننده پول رو نگرفت و دمای بحث هر لحظه بیشتر می شد. سربازه می گفت قیمتش همینه و کوتاه نمیومد. راننده هم به شدت سماجت می کرد که اگه نداری بگو ندارم، و الا قیمت دو هزارتومنه.

خلاصه یکی دوبار راننده در سمت خودش رو باز کرد تا بره سراغ این بنده خدا و در نهایت با حرف حضار که بی خیال و این ماجراها نشست و ما رو به سمت مقصدمون حرکت داد.


باز اینا مهم نیست. اصل ماجرا اینجاست.

یکی از سربازا که خواست پیاده شه یه پنج تومنی به سمت راننده گرفت و وقتی راننده داشت باقی پولش رو میداد گفت:« آقا بی زحمت اون هزارتومن رفیقمونم بردار»(قابل گفتنه که اصلا همو نمیشناختن)

راننده برگشت و گفت که نه نمی خواد تو بدی.

و اینجا بود که.... سرباز جدید گفت:« اون بنده خدا هم رفیقمونه. اون دنیا مدیون نشه»


و رفت...



+ این ماجرا کاملا واقعی است

اینکه کسی باشی...

که نمی خواستی باشی....................................................................................................................................................

آدمایی هستن که بودنشون خیلی مهمه

ادمایی که بودنشون یعنی بودن خیلی چیزا

بودنشون بعنی هنوزم دنیا ارزش بودن داره

و اینکه بودنشون بمون نشون میده که می شه لبخند زد


آآآآآآآآآآی آدم های اینچنینی

خواهشا باشید :)

روی لبهای هر احمقی ممکن است لبخند جاری شود...
تو عاشق کلام شو.

داشتم یه کار که قرار بود طنز باشه رو می خوندم به این بخش رسیدم و گفتم نشرش بدم:

چیزی به نام کارنامه و چیزی چرت به نام واحد. اینکه شما باید یه تعداد واحد رو قبول شی و بعد بهت بگن مهندس، اونقدر خنده داره که  به هر حج رفته ای بگیم حاجی. البته خب تو دنیایی که به هر حج رفته ای(حتی نرفته ای) می گیم حاجی، به هر واحد پاس بده ای هم می گیم مهندس حتما.


+بعدا شاید کاملش رو گذاشتم.

سلام.

راستش یکی دو روز پیش توی پادگان یکی از بچه ها داشت داستانای یکی از شهدا رو می خوند. رسید به یه داستان و خواست که بلند برای هممون بخونه.

گفت:« ببینید شهید.... عجب کاری کرده. یکی از همرزماش نوشته داشتیم با مینی بوس میرفتیم به ماموریت که یه دفه متوجه شدیم پلیس داره دنبال یه نفر می دوئه. شهید........ سریع فهمید که طرف مجرمه و داره از دست مامورا فرار می کنه. در مینی بوس رو باز کرد و دستش رو برای اون مجرم بلند کرد. اونم که فکر کرده بود قراره نجاتش بدن دست شهید..... رو گرفته بود و اومده بود توی مینی بوس. بعدش دیده بود که همه ی ما نظامی هستیم. شهید.... هم این طوری دستگیر کرد و تحویل نیروهای پلیس داد»

به اینجا که رسید من سرم توی دستگاه کپی بود داشتم یکی یکی برگه هایی که خارج می شد رو جمع می کردم. برگشتم و خیلی بی رودربایستی گفتم:«به نظرم کار اشتباهی کرده»

رفیقم یا شاید بهتر باشه بگم همخدمتیم برگشت و با تحکم گفت:« نه کار خیلی درستی کرده.»

فرماندمونم با یه حالت تعجبی گفت:« کار درستی کرده آقای فائزی»(این دیالوگ رو مطمئن نیستم این طوری بوده باشه یا حتی این بوده باشه)

کار کپی تموم شده بود و داشتم دسته ها رو میزون می کردم که منگنه بزنم. گفتم:« آقای *** اون مجرم به این بنده خدا اعتماد کرده بوده. اینکه کسی رو امیدوار کنی بعد ناامیدش کنی کار درستی نیست. اسلامی هم نیست به نظرم. مثل خیانت در امانت می مونه» توی ذهنم تکمیل کردم که یکی از ائمه گفته اگه ابن ملجم شمشیری که باهاش امام علی(ع) رو شهید کرد دست من امانت می داد. هر وقت که به سراغش میومد تمام و کمال پسش می دادم.

بعد گفتم:« البته نظر من اینه. شاید اشتباه باشه»

بعد فرماندمون چیزی رو یادم آورد که دلم رو قرص کرد. گفت:« یه چیزی در مورد حرفت بگم آقای فائزی» منتظر بودم مخالفت کنه.« آقای فائزی! سردار سلیمانی تو خاطراتش می گه که یکی از سرکرده های اشرار جنوب شرق رو هر کاری می کردیم نمی شد گرفتش. برای همین یه قرار مذاکره باهاش گذاشتیم و طی یه عملیات همونجا گرفتیمش. رفتیم خدمت آقا(امام خامنه ای) که گزارش کار بدیم. وقتی ماجرا رو تعریف کردیم آقا برگشت و گفت هر چه سریع تر اون شرور مذکور رو آزاد کنید. سردار  بعدا که اون طرف رو آزاد کردن از آقا می پرسه ماجرای آزادی اون شرور چی بود؟ آقا هم می گه، مگه نگفتین دعوتش کردیم؟!.... »

دلم قرص شد و پیش خودم فکر کردم که نه تنها دینمون زیباترین دینه، بلکه شکر خدا رهبرمونم زیباترین انسانه.


+ فرماندمون آقای..... هم با این کارش که اطلاعاتش رو از ترس اینکه بگیم حرف قبلیش اشتباه بوده، پنهان نکرد. نشون داد که آدم روشن ضمیریه