پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

فرشته دستش راستش را به سینه ی پیر مرد نزدیک کرد. و ناگهان صدای فرشته پر طنین تر و قدرتمند تر از پیش شد.

-         - تو را من قبض روح خواهم کرد پیامبر خدا.


دست و پای پیر مرد شروع به لرزیدن کرد. نیروی پیشینی که احساس می کرد به آرامی عقب رانده شد و در برابرش نوری عظیم و قدرتی ماورایی احساس کرد. حتی سر و گردنش هم در حال لرزیدن بود. نه از ترس که از نزدیکی به نیروی بزرگی که جسم مادی اش توان تحملش را نداشت. در همان حال لبخندش گشاد تر شد و در برابر فرشته ی مقرب سر فرود آورد.

-         + شما اینجائید. برای این بنده ی حقیر.


صدای حضرت عزرائیل تک تک سلول هایش را به ارتعاش وا داشت.

-         - تو از بندگان برگزیده ای!


اره تا نیمه های شکمش را از هم دریده بود.

ایکاپ بر روی زمین افتاد. دندان هایش را از شدت درد بر روی هم می فشرد. دیگر توان دیدن استادش را نداشت تنها نوری عظیمی می دید که جسم استادش را در خود فرو برده و هر لحظه قوی تر می شود.

پیر مرد لبهایش را به سختی از هم گشود.

-        + برگزیده؟

نور لبخند زد.

-         - آری. خداوند تو را برای خودش برگزید.

اشک از چشمان پیر مرد شروع به باریدن کرد. دیگر توان سخن گفتن نداشت. نور لطیف تر شد.

-        -  از خداوند چه می خواهی؟

-         + هزار بار مردن در راهش.


نور مانند قلبی شروع به تپیدن کرد. سپش تمام عالم شهود پیر مرد خیس شد و صدای پر طنین نور در هم شکست.

-         - پس گریه کن.

-         + بر چه؟


نور کم فروغ تر شد.

-         - تو را به دیدار حسین بشارت می دهم.

پیر مرد نمی فهمید. به آرامی زمزمه کرد. «حسین؟».

-        + این چه نامی است؟ چرا قلبم از هم شکافته شد؟

و نور شروع به گریستن کرد.

-        - ببین.

پیر مرد به آرامی چشمانش را از هم گشود.

+ اون علامت های (-) و (+) برای درک بهتر گوینده ی دیالوگه.
+ این بخشی از یه داستان بلنده. صرفا خواستم به صورت مجزا بذارمش تا نظر دوستان رو هم پیرامونش بدونم.

توی خیابان ها قدم می زنی و چیزی زیر لب زمزمه می کنی.
هنوز هم نمی دانی چیزهایی که می خواندی از کجا توی ذهنت جا پیدا کرده بودند.
شاید مثل فیلم رزونانس* یکی از خودت توی دنیای دیگری این ها را حفظ کرده و حالا دنیای در حال فروپاشی دارد تجربه ها را یکی می کند که قیامت برپا شود و به هزار احتمال و ... قضاوت شویم.
راستش توی خیابان یادم آمد که دوستت داشتم، و بعد یادم آمد که از تو متنفرم. فرزند سایه و روشنایی، می شود تنهایم بگذاری؟ بگذاری توی اتاقم، تنها بمریم؟
تنهایی چیز بدی نیست، دوستش دارم، داشتم. ولی تو از او بد گفتی او را غیر قابل تحمل کردی و بعد توی سقوط حتمی ام تنهایم گذاشتی. نه اصلا نبودی که تنهایم بگذاری. اصلا تقصیر تو هم نبود، همان روز اول گفتی برو به جهنم. ولی فکرت هنوز هم با من است. دوستت ندارم اما به تو فکر می کنم. از تو متنفر می شوم و بعد از خودم.
دیوانه می شوم و چیزهایی می نویسم که کاکتوس ها هم به ریشم می خندند. کاکتوس ها موجودات جذابی هستند. کمتر فر می کنند. بیشتر می خندند و دندان های نیش بلندی دارند. آن ها عذاب آورند.
و من هنوز توی خیابانم و سعی می کنم پا روی خطوط سنگ فرش ها نگذارم.


* فیلم کوتاه برادر خوبم. آقای شجاعی
یه سالی می شه که دارم توی ذهنم نوشتن یه کتاب دفاع مقدس رو بالا پایین می کنم.
اما مشکل اینجاست که هر چی جلوتر می رم بیشتر به سخت بودن ماجرا پی می برم.
از اینکه واقعا توی فلان عملیات شکست خوردیم یا نه بگیرید تا انتخاب شهید یا عملیاتی که بر اساسش بنویسم.
بعد از طرفی حجم کتابای بی در و پیکر موجود رو نیگا می کنم و حرص می خورم، و طبعا نمی خوام کتاب منم یکی از همینا باشه
.

شدیدا منتظر و محتاج نصرت الهی ام. (دعا بفرمایید)
+ شایدم این ماجرا قبل از هر کاری یه تزکیه ی نفس درست حسابی رو می طلبه و من ازش غافل شدم.

سلام.

خیلی وقته شعر نگفتم. ولی خب شادروان زارع دوباره هوس شعر داد به سرمون.

نمی دونم خوب شده یا نه، ولی خواستم بخونیدش :)



                                             نسیم خبر آورد که حال تو خوب است

                                             نشسته ای به کناری و عشق میریسی

 

                                             نشسته ام کنار یک درخت فرسوده

                                              نشسته ام زیر برگ باران پائیزی

 

                                                 دود و قلیان و چند قاتل دیگر

                                                همه را توی رگ هام میریزی

 

                                              من، درخت، و برگ های نیم مرده

                                              همه را ول کن، حال تو خوب است.


+ جدی می دونم بیت آخر قافیه نداره. ولی همه را ول کن :))


خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته - بی گمان - برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن که دوست تَرَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند... نه! نفرین نمی کنم... نکند
به او - که عاشق او بوده ام - زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد



+ شاعر: نجمه زارع


سال ها پیش سرزمین مادری اش را تسلیم مردی جوان کرده بود.
سال ها پیش کلاه خودش روی درخت جا مانده بود و حالا چندمین نسل از کبوترها در آن به دنیا می آمدند.
سال ها پیش زره و اسبش را فروخته بود و بیل به دست گرفته بود.

نه که بترسد،
گمان می برد مرد جوان از اون بیشتر می تواند سرزمین مادری اش را آباد سازد.
گمان می کرد نبرد بر سر این سرزمین تنها علفزارهای سبز و مراتع دست نخورده اش را پاخور اسب ها و لگد سپاهیان می کند.

رها کرده بود و نیزه اش را روی آخرین تپه ی سرزمین مادری کوبیده بود. و هنوز نیزه اش آنجا بود، نیزه ای که پارچه ی سبز کوچکش هنوز در احتزار بود.

سال ها می گذشت و خبرهای بدی به گوشش می رسید.
گفته بودند دروغ سرزمین مادری اش را ویران کرده.
گفته بودند دیگر چشمه ای از دل سرزمین مادری اش نمی جوشد.
مراتع خشک شده اند و درخت ها وازگون شده اند. شاخه بر زمین دارند و ریشه به آسمان.

همه را شنیده بود و هیچ نمی گفت.
نمی گفت که بارها به سوی نیزه اش دست بلند کرده اما ...
نمی گفت که بارها خواب سرزمین مادری اش را دیده اما...
نمی گفت که انتظار نسیمی از سرزمین مادری اش ریش های بلندش را سپید کرده اما...

اما نیزه اش هنوز بر آخرین تپه ی سرزمینش استوار بود.

انشا طور حتی دی:
آقا جای همه ی دوستان خالی. یکی از بهترین نمایشگاه های کتابی بود که رفته بودم. جمع عجیب غریبی دور هم جمع شده بودیم که فقط صدرامون کم بود :)
کسای دیگه رو هم دوست داشتم ببینم ولی خب اکثرا تهران نبودن.

و اما به رسم نمایشگاه قبلی:
(بی هیچ ترتیبی)
سولماز: اولین بار بود می دیدمش از نزدیک :)
و خب خوشبختانه کیلومتر ها کابل نوری و چند متر امواج وای فای و ... نتونسته حجم مهربونیش رو تخت تاثیر قرار بده. دقیقا اونقدر مهربون بود که فکر می کردم. و این یعنی خیلی. آدم فوق العاده با شعوری بود. و به شدت به همه اهمیت می داد. یکی از بهترین ماجراهای این سفر بود واقعا.
ببخشید بابت بی خداحافظی رفتنم. بازم می دونم چه قد حرکتم بد بود ولی شرایط یه مقدار در هم پیچیده شده بود :(

بهداد: چه بگویم که دلم لحظه ی دیدار تو لرزید ولی
هر چه کردم که بگویم سخن هجر نشد :)
(از سورده های همین الان یهویی)
چی بگم والا؟ بهداد رو باید توی یه دیدار نهایتا سه نفره گیر آورد و نشست همین طور نیگاش کرد :)

نیما برمکی: آقا راستش رو بگم خیلی چیزایی که از راه دور ازش برداشت می کردم مثبت نبود. و جدا وقتی دیدمش همون اول یه گارد حسابی جلوش گرفتم(خدا از سر تقصیراتمون بگذره :) ) ولی هر چی می گذشت این گارده پایین تر اومد و آخرش که دست دادیم برای خداحافظی دلم براش تنگ شد :)

نیما کهندانی: خیلی کم دیدمش. یه سلام احوال پرسی و رو بوسی. ولی خب حال داد.
همچنان در موارد زیادی مدیونشم.

زهره خانم: می شه اسم این بخش رو گذاشت(محمدِ بی شعور)
والا اولش که دیدمشون نشناختم. بعد هم که شناختمشون دیگه روم نمی شد وسط گشت و گذار بگم عه سلام خوبین؟ :|
خلاصه ایشونم به شدت خوب بودن. در حدی که از مسئولین گله داریم که چرا ایشون توی گروه بیشتر تعامل نمی کنن. دی:

کژوان:(بغلِ هفته) :))
کژوان تو چرا انقد خوبی؟
یعنی از محشر هم یه چیزی رد کردی و حسودیم شد به خانمتون حتی :))
کژوان از دور دوست داشتنی و از نزدیک خواستنیه. خدا قسمت همه ی خواننده های وبلاگ کنه که با ایشون آشنا شن.
و اینکه ما در آغوش ایشون کلی کیف کردیم.
مرد بزرگیه که تکرار شدنی نیست.
رقیب بهداد حتی :))

پوریا:چه قد این دوری ها بینمون فاصله انداخته بود.
دیدار دوباره باعث شد بفهمم چه قد دوست داشتنی هستی. :*

پارسا:(عشق از دست رفته ی آقا ممد) :)
چرا ما انقد از هم دوریم؟
و جدا چرا وقتی تو یه گروه بودیم من فرصت رو غنیمت نشمردم و ازت استفاده نکردم؟
خیلی محشر بود.
اونقدر مهربون بود که از یه پسر بعیده حتی دی:
و اونقدر دوست داشتنی که از ما بعیده دی:
و اونقدر مراقب بود و سعی می کرد هوای همه رو داشته باشه که واقعا کم آوردم :)
آقا مراقب خودت باش.

حسین:
ای جان. منتظر بودم با ریش ببینمت ولی بی ریش دیدمت دی:
و این چیزی از ازرش هات کم نکرد :))
حسین همچنان لقب غول مهربان رو می شه بهش داد.
کلا چرا انقد بچه های افس مهربونن؟ و حسین علاوه بر مهربون بودنش به شدت دوست داشتنیه. خونم شدیدا باهاش جوش می خوره و نمی دونم چرا. شبیه رابطه ی فامیلیه حتی :)

حسین همچنان:
این حسین با بالایی تفاوت داره.
پسر خیلی خوبیه.
مهربون و از خود گذشته و مبادی آداب.
گزینه ای مناسب برای سفرهای چند روزه.
آب آور در میان اتوبوس و جا دهنده در کنار پنجره.
برترین سربازان تیپ و بهترین دوستان خوش تیپ حتی دی:
جهت رزرو سفر با ایشون با شماره روبرو تماس حاصل فرمایید: 02*********09

رضا:
به به.
آقا رضا هم شاعر شاعرانه. حتی ملک الشعرا رضا. دی:
با وجود اینکه همیشه توی بحث ها مقابل هم بودیم ولی نمی شه دوستش نداشت.
به شدت سیبیلا خوبی داره دی:
و خب نقاط قوت، نقاط ضعف هم محسوب می شن :-"
آقا رضا به شدت دوست داشتنی و خنده رو هستن. بوس برشون.

اگه اسم کسی یادم رفته بذارید پای پیری. نه فراموشی :)

سلام.

به پیشنهاد یکی از دوستان نویسنده ام گروهی رو توی تلگرام تشکیل دادیم واسه داستان نویسی و این طور کار ها.

در واقع قراره توش داستانامون رو بذاریم و همدیگه رو نقد کنیم.

هر کدوم از دوستان خواستن بیان قدمشون روی چشم.

فقط شرط حضور همین ماجرای داستان نوشتن و نقد کردن داستان های باقی دوستانه.

https://t.me/joinchat/AAAAAA0X93EFRHM8r7J59g


+ در مرحله ی کوچ و ایناییم، اومدین گروه و به هم ریخته بود، ببخشین :)

معشوقه ی عاشق شده آتش زده ما را
درد است که عاشق بشود عشق جوانی

انگار که کوهی که دلش سخت بلرزد
ویرانه کند شهر و دیاری به نگاری

من سخت پشیمانم و تو تیر نگاهت
بر قلب و لب و دست و دلِ جان بنشانی


1396/2/12*

سلام

داستان جدیدم رو اینجا گذاشتم


کافه سیمرغ


اگه دوست داشتین بخونید

+نظراتتون قطعا ارزشمنده