پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام

داستان جدیدم رو اینجا گذاشتم


کافه سیمرغ


اگه دوست داشتین بخونید

+نظراتتون قطعا ارزشمنده

پستی رو توی وبلاگ دوستم خوندم که خیلی محشر بود.
ولی روی یه چیزش بحث داشتم. نه که بحث ها، در واقع حرف داشتم. بخشی از پست این بود:


و خب ایراد این بخش اینه:
خدا از چی به وجود اومده؟
جواب ما: خدا به وجود نیومده.

ماجرا همون پیش فرض هاست. با پیش فرض ما سوال ایشون و نتیجه اش قطعا بی معنی می شه و با پیش فرض ایشون که خب البته پیش فرضی وجود نداره، چون از زبان خداباوران به صورر عام صحبت کردن. دی:

و ادامه ی ماجرا اینه که اتفاقا این جهان هم در اندیشه ی اسلامی از هیچ به وجود اومده. و امکانش کاملا هست و ما باور داریم که به صورت قطعی این جهان از هیچ پدید اومده.(این بخشش رو عمومیت نمیدم) من فکر می کنم یه روزی می فهمیم که این ماجرای خلقت از هیچ هم کاملا علمیه.

فیلم کاپیتان شگفت انگیز یا همچین چیزی رو می دیدم. کاپیتان فانتستیک بود انگار حالا نمی دونم درست ترجمه کردم یا دارم کج قدم برمیدارم.

در هر حال اسمش خیلی مهم نیست.
مهم اینه که با خیلی از اصول من در تضاد بود و خب این به فکر واداشتم.

عموم فلسفه های امروزی برای من خودویرانگرن. یعنی خودشون خودشون رو نقض می کنن و برای پی بردن به اشکالاتشون اصلا نیاز نیست مطالعات عمیقی داشته باشید. و خب این فیلم هم من رو در آخر به این نقطه کشوند.

اما یه فکری توی ذهنم بالا و پائین می شد. اینکه باید در مقابل این ماجرا ها چیکار کرد؟
کلی فکر کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که دقیقا مشکل این ماجرا وجود خود این سواله.
این که در مقابلشون باید چه کرد؟ همین که قید در مقابلشون رو بیان می کنیم بازی رو به یه ورطه ی بی معنی فرو می بریم.

مقابلی وجود نداره.

ما اینجاییم و ما اینجاییم. روی زمین، ایستاده روی دو پا و آماده ی حرکت.
باید بیل رو برداشت، خونه رو ساخت و فانوس رو روشن کرد.
نور فانوس از قدیم نشونه ی آبادی ها بوده.



+لزوم تبلیغ و ... رو نفی نمی کنم.
+خودـجامعه سازی.

برای اینکه به دنیا قرار برگردد

دعا کنید که انسان به غار برگردد


دعا کنید که از این شب لجن خواری

به روزهای شریف شکار برگردد


برای ایمنی از زهرخند همسایه

دوباره پس برود پیش مار برگردد


به دست دوده های این دیده های مصنوعی

طبیعی است که رنگ بهار برگردد


به اصل و اسب امیدی هنوز اگر باقی ست

دعا کنید که آن تک سوار بگردد...



برای ظهور آقا دعا کنید. بهار اصلی ایشونه، باقی بهارها همه مجازی بیش نیستند...



+ شاعر شعر: طریقی


یه چیز باحال دیدم و بهتره بگم چیز با حالی توجهم رو جلب کرد.

و اینکه همیشه نباید نالید، گاهی اوقات کارهای قشنگی می شه و باید اونا رو هم دید و خوشحال بود از اتفاقاتی که اطرافمون میافته.

و اما این اتفاق:

آقا ما با رفیقمون رفتیم گردش و غیره( ما آدم خیلی خوبی هستیم و پولهایمان در یک واقعه ی مبارک ته کشید :) ) و بعد نزدیک خونه ی ما که شدیم خواستیم جدا شیم که بهش گفتم نه آقا این چه کاریه؟ بیا تا یه جایی قدم بزنیم سمت خونه ی شما. خلاصه یه مسیر دور شدیم و بعد جدا شدیم. پاهای بنده هم درد می کرد و نای حرکت نداشتم جدا.
به سمت اولین ماشین خطی رفتم و سوار شدم و خیلی تعجب ناک، درجا باقی مسافرها هم اومدن و پر شد. و به ناگاه یاد حرکتی افتادم که به سبب اون کل پولهام رفته بود. و خب موندم چیکار کنم؟

از یه طرف درد پا و ... و از طرف دیگه دردسر آخر مسیر و از طرف دیگه اینکه بین اون همه آدم بگم ببخشید آقا پول ندارم.

خلاصه به راننده تا از محل دور نشده بود گفتم ببخشید می شه من پیاده شم، باید برم از خودپرداز پول بگیرم. و خب خدا رو شکر کنار زد.

خود پرداز مذکور حتی یک سکه هم در خودش جا نداده بود. حالا شاید بگید خودپردازها کلا سکه در خودشون جا نمی دن. ولی از من نشنیده بگیرید، جا میدن.

خلاصه مجبور شدم نصف مسیر رو پیاده برم. در این بین کارتم توسط یه خودپرداز دیگه خورده شد. و داشتم میرفتم و دور می شدم که کارتم رو بالا آورد و یه جوون مرد داد زد که آقا کارتت.


نیمی از نیمه ی دیگه ی مسیر رو هم زیر بارون، بدون چتر با پاهای دردناک طی طریق کردیم و در نهایت به بانک سپه رسیدیم. رفتم و توی صف ایستادیم. و خلاصه بعد از چند دقیقه استراحت نوبتمون شد. پول رو که گرفتم خواستم ببینم باقی مانده ی حسابم چه قدره که تصویر زیبایی رو برو شدم.

یک دست یک نهال کوچیک رو کف دستش نگه داشته بود. و کنارش هم نوشته بود که عدم دریافت رسید کاغذی.

ما هم تحت تاثیر زدیم روی عدم دریافت و از صحنه دور شدیم.


هیچی دیگه همین. دی:


یا علی


+ برادرم توی خونه گفت به راننده می گفتی بیارتت در خونه و پول بیشتری بهش میدادی. :|

به عقل خودم نرسید تو اون حالت دی:

سالی که گذشت...

سال زیبایی بود. مثل دیگر سال هایی که خداوند خلق می کند. خداوند زمان را در لحظه می آفریند و همین است که هر ثانیه ی مان منحصر به فرد است. منحصر به فرد است که یک ثانیه ی من با یک ثانیه ی تو تفاوت دارد و منحصر به فرد است که یک ثانیه ی من با دیگر ثانیه ام تفاوت دارد.

این یک ویژگی است و قطعا ویژگی خوبی است، اگر نبود که خداوند چنین نمی آفرید.


بگذریم از این ثانیه ها، و به روزها و سال هایی که گذشت بیاندیشیم. به اینکه چیزهای زیادی دیدم و چیزهای زیادی به وجودم افزوده شد. از شادی ها و دوستان جدید و دیدارهای نو و سفرهای بسیار و همه ی چیزهایی که بر من گذشت

و از من کاسته شد چیزهایی را که باید جا می گذاشتم، یا به واسطه ی اتصال قوی تر با تن دیگری، در نتیجه ی فاصله ها از من کنده شد و جایشان خالی است.


راستش دست که روی کیبورد می بری نمی دانی قرار است از چه بگویی. یک عنوان در ذهنت است و بعد که نوشته هایت را مرور می کنی می بینی باز از چیزهایی گفته ای که بارها قصد داشته ای فراموششان کنی. به قول دوستمان با یک فنجان چای گرم فرو بدهیشان و بعد به زندگی و طعم جدیدی که روی لب هایت می نشیند لبخند بزنی.

اما همیشه آن طور که باید نمی شود. مثل این پست که قرار بود قدری حرف های خودمانی باشد در مورد اینکه چه باید می کردیم و چه باید بکنیم؟


راستی تا یادم نرفته است بگویم که یک چیز زیبا پیدا کردم همین اویل سال و آن هم مطالعه ی هدفمند است. بعد ها در موردش می نویسم احتمالا.


اگر خدا بخواهد...

دیدین بچه ها که می خورن زمین یا می خوره سرش به میز و ... شروع می کنن مث چی عر زدن؟

بعد ماجرا چیه که وقتی مادر محترم میاد و به میز می گه چرا بچم رو اوف کردی؟ و دوتا کشیده میزنه به میز، بچهه ساکت می شه.

جدا ماجرا چیست؟


+این ماجرای چرا پسرم رو اوف کردی و ... هم باز تو تاکسی اتفاق افتاد. دی:

جنون یک حالت آنی است. مفهوم دیگری ندارد. اینکه چاقو را تا دسته، نه که اغراق کرده باشم، دقیقا تا انتهای تیغه، در سینه ی یک مرد فرو کنی و بعد برای آنکه چیزی از وجودش کم نشود خون های بیرون ریخته را تا حد امکان درون دهانش بریزی و به چشم های ترسیده اش نگاه کنی، اصلا یک اتفاق ساده نیست. یک مراسم است. مراسمی که قربانی امیدهایش را مثل برگ درختان پائیزی روی زمین می‌ریزد و بعد به تو نگاه می کند. می دانی که دیگر امیدی برای زنده ماندن ندارد. خوب می داند که کارش تمام شده پس التماسی در کار نیست. قدری درد است که آن هم به زودی به پایان خواهد رسید. پس چرا تا لحظه ی آخر می شود ترس را توی چشم هایش دید؟

می شود ترس را با بوی عرق متصاعد شده از تن سردش استشمام کرد؟ و بعد که تیغه را بیرون می کشی می توانی حس کنی که هنوز هیچ چیز تمام نشده. جنازه می ترسد. چاقوی توی دستت می ترسد و هوای اطراف موج پیدا کرده و در حال لرزش هستند. حتی لباس هایت شروع می کنند به سرد شدن. همه ی  این ها یعنی قربانی ترس هایش را با خودش به آن دنیا نبرده. ترس هایش را توی این دنیای لعنتی جا گذاشته و رفته. و این یعنی حجم ترس های شبانه ات هر روز بیشتر خواهد شد. هر روز بیشتر خواهی ترسید و هر روز بیشتر باید فکری برای این نابودی کنی. قربانی های بیشتر و ترس های بیشتر، تا آنکه منجی را پیدا کنی. کسی که ترس هایش را با خودش به آن دنیا ببرد. کسی که ترس های دنیا را با خودش حمل کند. و تو ترس های توی تاریکی را به او بدهی تا با خود ببرد. سرمای توی دلت را. مور مور شدن های پشت گردنت را و حتی آن چشم های سرخ کمرنگی که از گوشه ی اتاق همیشه به تو خیره می شود. و آن دست عریان و سردی که شب ها ساق پاهایت را لمس می کند و آرام آرام بالا می آید تا نزدیکی های گلویت.


او را پیدا می کنی. چاقو را تا دسته درون سینه اش فرو می کنی و به چشم هایش خیره می شوی...

در ادامه ی پست قبل:

کان، گوش میدی؟


راستش هیچ کدوم از ما قرار نیست صد سال وقت داشته باشیم.

و هیچ کدوممون هم این وقت رو نداریم.

اگه چیزی داشته باشیم، همین امروزه. همین لحظه

فکر می کنم مادر کان هم توی مکالمه مذکور داشت همون لحظات آخر زندگیش رو می بخشید...


لانتوری رو دیدم.

و خب حالم بده


فکر نمی کردم یه فیلم ایرانی بتونه این طور تاثیر گذار باشه.


+ و خب نمی دونم واقعا آقای روحانی انقدر هوای فیلمسازها رو داشته که مثلا توی یه فیلم بخوان شو تبلیغاتی براش برگزار کنن یا دلش رو به دست بیارن؟

شایدم واسه مجوز گرفتن این تیکه ها رو توش گذاشتن که مثلا بشه پخش شه و از پخش شدنش حمایت بشه

شایدم اعتقاد قلبی یه نفر و برداشتش از جامعه ی مذهبی انقدر بی خوده...