پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

بسم الله...


نمی دانم فیلم بلید رانر را دیده اید یا خیر. به گمانم اما کمتر کسی این فیلم محصول 1982 را ندیده باشد.

شاید معرفی فیلم بیشتر به تمسخر گرفتن خودم باشد که تا به امروز دست دست کرده بودم و دیدن این نووار تخیلی را به تعویق انداخته بودم.

نمی خوام روده درازی کنم یا بگویم اینجای فیلم فلان است و کشش لازم را جاهایی ندارد و ... که فیلم وجدانا خوش ساخت است و می شود ازش لذت برد.

تنها یکی از دیالوگ های فیلم و بخشی از سخنان نویسنده ی کتاب را قرار خواهم داد و ما را به خیر و شما را به سلامت که زندگی کلا درد دارد.


«من چیزهایی دیده ام که شما انسان ها باور نمی کنید
رزم ناوهایی که در شانهی کمربند اوریون در آتش می سوختند
شاهد بودم که شلیک اشعه ها یک شهر را در ظلمات خاکستر کرد
خاطره ی تمام آن لحظات به وقتش محو خواهد شد
همچو اشک در باران.»


و اینکه:
 «یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دریافتم که 47000 بشکه زبالة هسته‌ای را به اعماق اقیانوس اطلس و نصف این مقدار را هم به اقیانوس آرام انداخته‌اند. طی 45 سال آینده هزاران بشکه حاوی فضولات رادیو‌اکتیو شروع به نشت خواهند کرد و زنجیرة حیات را از مبدأ نابود خواهند ساخت. ناگهان دریافتم که گرچه در هنگام وقوع این فاجعه من در قید حیات نخواهم بود، اما بچه‌هایم و دیگران که زنده هستند. دریافتم که این اضطراری‌ترین معضلی است که رو در رویمان قرار دارد. نابودی اقیانوس نه فقط به معنی مرگ نهنگ‌ها، که مترادف با انهدام منشاء حیات است.»


+ راستی اسم کتابی که فیلم از آن اقتباس شده هم: "آیا اندروید ها خواب گوسفند برقی می بینند" است.

امروز کار ساختمانی پدر فرصت قدری کارگری را به من بخشید. فرصتی مقتنم که باید پاس داشته شود. شاید حتی باید اعضای دولت ها هر کدام یک هفته قبل از معارفه به کارگری مشغول شوند تا حساب خیلی چیزها دستشان بیاید. قصدم بحث سیاسی نیست بیشتر می خواهم بگویم که نیم روزی کار ساختمانی ان هم با دستکش بلایی سر دستمان آورده که از غروب تا به حال بار دوم است که دستم را زیر باران کرم ها می گیرم و هنوز زبری انگشتان باقی است. انگار زخم های ریز بسیاری روی دستم به یادگار مانده. زخم های ریزی که تنها به نیم روزی همشکل کاگران شدن به وجود آمده.


حال بیایید به کارگرانی بیاندیشیم که هر روز زخم بر زخم هایشان گذاشته می شود. می توانید این سطر را استعاره از هرچیزی در نظر بگیرید. مردان شرافتمندی که نان بازویشان را می خورند و کمتر ادعا دارند. انسان های با شرافتی که پیر می شوند و هنوز به مزد روزانه چشم می دوزند. کمرشان خم می شود اما از ترس اخراج کارفرما دم نمی زنند.


قائل به تساوی نیستم چرا که این شیوه امتحانش را سال ها پیش در سرزمین های پهناوری پس داد و مردود شد، ولی انصاف نیست که...




+ گویا حرفام منتظر اولین پستم توی وبلاگ بودن. :|

به زودی شروع می کنم به قرار دادن بخش های داستان جدیدم توی وبلاگ.
راستش انقدر که حرفم نمیاد برای وبلاگ، که حوصله ام سر رفت.
البته نه اینکه حرفی نداشته باشم. که این مدت چیزای خیلی زیادی از آدما دیدم و می تونم یه گزارش چند هزار صفحه ای برای سفینه ی مادر ارسال کنم. ولی انگیزه ندارم انگار.

+ شاید به مرض «نمی دانم چه می خواهم بگویم.....زبانم در دهان باز بسته است» دچار شده ام.
+ دارم دارو می خورم، شاید خوب شدم و باز اومدم از تاکسی ها و خیابان ها گفتم دی:

همین الان تقریبا تمام وبلاگ هایی که در دو ماه اخیر بهشون سر نزدم رو -قطع دنبال کردن- کردم.

و این یعنی چیزی نزدیک به همه دی:


فکر می کنم سبک شدم. با اینکه واقعا ربطی نداره.

ولی شاید یه استعاره است. یه استعاره که توی ذهن شکل می گیره از سبک شدن خود آدم.

نمی دونم.


در هر حال این کار رو کردم و امیدوارم کسی ناراحت نشه. جدن یه تعقیب کننده ی بی خاصیت(خودمو میگم) به درد هیچکس نمی خوره.



هیچگاه پیش از ازدواج به کسی نگویید که به او علاقه مند شده اید.

عکس ها، صداها و دست خط را می شود دور انداخت، اما کلمه ها را...

فرشته دستش راستش را به سینه ی پیر مرد نزدیک کرد. و ناگهان صدای فرشته پر طنین تر و قدرتمند تر از پیش شد.

-         - تو را من قبض روح خواهم کرد پیامبر خدا.


دست و پای پیر مرد شروع به لرزیدن کرد. نیروی پیشینی که احساس می کرد به آرامی عقب رانده شد و در برابرش نوری عظیم و قدرتی ماورایی احساس کرد. حتی سر و گردنش هم در حال لرزیدن بود. نه از ترس که از نزدیکی به نیروی بزرگی که جسم مادی اش توان تحملش را نداشت. در همان حال لبخندش گشاد تر شد و در برابر فرشته ی مقرب سر فرود آورد.

-         + شما اینجائید. برای این بنده ی حقیر.


صدای حضرت عزرائیل تک تک سلول هایش را به ارتعاش وا داشت.

-         - تو از بندگان برگزیده ای!


اره تا نیمه های شکمش را از هم دریده بود.

ایکاپ بر روی زمین افتاد. دندان هایش را از شدت درد بر روی هم می فشرد. دیگر توان دیدن استادش را نداشت تنها نوری عظیمی می دید که جسم استادش را در خود فرو برده و هر لحظه قوی تر می شود.

پیر مرد لبهایش را به سختی از هم گشود.

-        + برگزیده؟

نور لبخند زد.

-         - آری. خداوند تو را برای خودش برگزید.

اشک از چشمان پیر مرد شروع به باریدن کرد. دیگر توان سخن گفتن نداشت. نور لطیف تر شد.

-        -  از خداوند چه می خواهی؟

-         + هزار بار مردن در راهش.


نور مانند قلبی شروع به تپیدن کرد. سپش تمام عالم شهود پیر مرد خیس شد و صدای پر طنین نور در هم شکست.

-         - پس گریه کن.

-         + بر چه؟


نور کم فروغ تر شد.

-         - تو را به دیدار حسین بشارت می دهم.

پیر مرد نمی فهمید. به آرامی زمزمه کرد. «حسین؟».

-        + این چه نامی است؟ چرا قلبم از هم شکافته شد؟

و نور شروع به گریستن کرد.

-        - ببین.

پیر مرد به آرامی چشمانش را از هم گشود.

+ اون علامت های (-) و (+) برای درک بهتر گوینده ی دیالوگه.
+ این بخشی از یه داستان بلنده. صرفا خواستم به صورت مجزا بذارمش تا نظر دوستان رو هم پیرامونش بدونم.

توی خیابان ها قدم می زنی و چیزی زیر لب زمزمه می کنی.
هنوز هم نمی دانی چیزهایی که می خواندی از کجا توی ذهنت جا پیدا کرده بودند.
شاید مثل فیلم رزونانس* یکی از خودت توی دنیای دیگری این ها را حفظ کرده و حالا دنیای در حال فروپاشی دارد تجربه ها را یکی می کند که قیامت برپا شود و به هزار احتمال و ... قضاوت شویم.
راستش توی خیابان یادم آمد که دوستت داشتم، و بعد یادم آمد که از تو متنفرم. فرزند سایه و روشنایی، می شود تنهایم بگذاری؟ بگذاری توی اتاقم، تنها بمریم؟
تنهایی چیز بدی نیست، دوستش دارم، داشتم. ولی تو از او بد گفتی او را غیر قابل تحمل کردی و بعد توی سقوط حتمی ام تنهایم گذاشتی. نه اصلا نبودی که تنهایم بگذاری. اصلا تقصیر تو هم نبود، همان روز اول گفتی برو به جهنم. ولی فکرت هنوز هم با من است. دوستت ندارم اما به تو فکر می کنم. از تو متنفر می شوم و بعد از خودم.
دیوانه می شوم و چیزهایی می نویسم که کاکتوس ها هم به ریشم می خندند. کاکتوس ها موجودات جذابی هستند. کمتر فر می کنند. بیشتر می خندند و دندان های نیش بلندی دارند. آن ها عذاب آورند.
و من هنوز توی خیابانم و سعی می کنم پا روی خطوط سنگ فرش ها نگذارم.


* فیلم کوتاه برادر خوبم. آقای شجاعی
یه سالی می شه که دارم توی ذهنم نوشتن یه کتاب دفاع مقدس رو بالا پایین می کنم.
اما مشکل اینجاست که هر چی جلوتر می رم بیشتر به سخت بودن ماجرا پی می برم.
از اینکه واقعا توی فلان عملیات شکست خوردیم یا نه بگیرید تا انتخاب شهید یا عملیاتی که بر اساسش بنویسم.
بعد از طرفی حجم کتابای بی در و پیکر موجود رو نیگا می کنم و حرص می خورم، و طبعا نمی خوام کتاب منم یکی از همینا باشه
.

شدیدا منتظر و محتاج نصرت الهی ام. (دعا بفرمایید)
+ شایدم این ماجرا قبل از هر کاری یه تزکیه ی نفس درست حسابی رو می طلبه و من ازش غافل شدم.

سلام.

خیلی وقته شعر نگفتم. ولی خب شادروان زارع دوباره هوس شعر داد به سرمون.

نمی دونم خوب شده یا نه، ولی خواستم بخونیدش :)



                                             نسیم خبر آورد که حال تو خوب است

                                             نشسته ای به کناری و عشق میریسی

 

                                             نشسته ام کنار یک درخت فرسوده

                                              نشسته ام زیر برگ باران پائیزی

 

                                                 دود و قلیان و چند قاتل دیگر

                                                همه را توی رگ هام میریزی

 

                                              من، درخت، و برگ های نیم مرده

                                              همه را ول کن، حال تو خوب است.


+ جدی می دونم بیت آخر قافیه نداره. ولی همه را ول کن :))


خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته - بی گمان - برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن که دوست تَرَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند... نه! نفرین نمی کنم... نکند
به او - که عاشق او بوده ام - زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد



+ شاعر: نجمه زارع