پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

94/3/28سلام.تولدم بهونه ای شد واسه آپ کردن وبلاگ. تقریبا به خودم قول دادم که وبلاگ نویسی رو جدی بگیرم. تا جایی که بتونم.خب بریم سر اصل مطلب.امروز خیلی خوب و با حال بود.اول اینکه تولدم بود.کسایی که تبریک گفتن زیاد نبودن.خانم عظیمی تبریک گفتن، دو روز زودتر البته.دیگه امروزم که خانم حاتم تبریک گفتن. ویرایش ساعت چهار نصفه شب:خیلی ها تبریک گفتن تا حالا، تعدادشون زیاده. جواب تبریکشون رو دادم اکثرا. و امیدوارم لایق لطفشون باشمدیگه اینکه ساعت ده شده و هنوز هیچ کدوم از اعضای خانواده تبریک نگفتن. راستش هر سال خودم از یه هفته ی قبل یا شاید یک ماه قبلترش، شروع می کردم به هوچی گری و یادآوری که آره تولدمه و می خواین چی بگیرین؟ به اون یکی می گفتم شیرینی می گیری خامه ای باشه و ...امسال نکردم از این کارا، و خب جواب نداد. :))نتیجه ی اخلاقی اینکه آقا تولدتون که می شه داد و بی داد راه بندازین.بعد دیگه اینکه البته من خودم از نامرد ترین مردمم تو این مورد. تولد هیچ کس رو یادم نمی مونه. اگرم تولد کسی رو تبریک بگم که از یه جایی به دستم رسیده.خلاصه شادیم با این ضایع شدنای پی در پیمون. دی:راستی با بهداد کورس گذاشتیم واسه داستان نویسی. برنده که منم، اما بهداد تو هم تلاشت رو بکن. دیگه اینکه آره زندگی همچنان قشنگه، آفتاب گرمه، باد می وزه و نوزادها همچنان در حال تولدن.در امان خدا باشید و خفن.
94/3/25دیشب چشمانت نازکتر از قبل شده بود، مانند ژاپنی ها بودی، با قدی متوسط و موهایی لخت و شب، که آبشار شده بود روی شانه هایت و مرا مثل دیوانه ها مجذوبت کرده بود.از رعد و برق می ترسیدی، حتی یادم است که چطور روی زمین بیرون از خانه افتاده بودی و زار می زدی، خجالتی در کار نبود، تنها سراسیمه شدم و خودم را با بیشترین سرعتی که می شد به تو رساندم، سر و صورتت را که مرتب کردم دست زیر شانه هایت گرفتم و سلانه سلانه به سمت کلبه رفتیم، جایی که مادر بزرگ تو یا من آنجا بود، با یک مشت آدم دیگر که آشنا بودند اما نمی شناختمشان.قرار بود بگریزیم، نه برای من یا برای عشقمان، چیزی رخ داده بود توی وجودت یا شاید بیرون از کلبه که تو می خواستی بگریزی و من باید با تو می آمدم، مگر می شود بی من؟یادم نمی آید این را پرسیده باشم، تنها می دانم که می دانستم قرار است با یکدیگر بگریزیم و من از تو مشتاق تر بودم. صورتت سپید بود و در تضاد با شب موهایت چون ماه می مانست، آنقدر زیبا بودی که در برابر کسی مخوف که آمده بود و می گفت نباید کسی از این خانه بیرون برود تا اربابش بیاید نترسیدم.حتی وقتی آنجا را ترک کرد موهای جمع شده ی پشت سرم را که سیاه بود با رگه های خاکستری و متصل به نیم تاجی کره ای مخصوص پادشاهان، با شمشیر بریدم و موهایم نیمی به زمین ریخت و باقی اش موج شد روی باد های مهلکی که می وزید. اشک توی چشم هایم جمع شده بود اما لذت موهای آزادم را عشق می کردم.باید می گریخیم، حالا مصمم تر از پیشم، امشب که به خواب رفتم خواهیم گریخت، مطمئن باش و گریه نکن که دیدن صورت ترسیده ات قلبم را از جا می کند چه برسد به اشکهایت که سیل می شود در وجودم و همه چیزم را ریشه کن می کند. بخند که خواهیم گریخت.و تو ارباب سرزمین های من خواهی شد.
94/3/20*خب امروز قرار بود فصل چهار رو شروع کنم، اما بنا به دلایلی که درکشون نمی کنم تا حالا حتی یه کلمه هم نتونستم بنویسم.سید فیلد می گفت که وقتی این طور می شی تنها دارو نوشتنه و راست می گه. اما چرا دارو رو نمی خورم نمی دونم.*دیگه اینکه تئوری های اساسی فیلم می خونم و باید یه برنامه ی منظم بریزم، امروز قرار بود بعد افطار شروع کنم به نوشتن اما انگار بعد خوردن غذا آدم میلش رو به فعالیت های ذهنی از دست می ده. احتمالا فردا از ساعت پنج به بعد برم تو کار نوشتن.*کافه سیمرغ هم داره به راهش ادامه میده، اما نگرانم که دوستان کم بیارن. یه نکته ای رو نباید فراموش کنیم و اونم اینه که هیچ طرح درست درمونی بدون چالش به موفقیت نرسیده. حالا شاید کلمه ی هیچ یه کم گنده باشه، بهتر بگم خیلی کم اتفاق افتاده که یه نفر خیلی ریلکس موفق شده باشه.*مطالعه رو شروع کردم اما خب فک می کنم باید ارتقاعش بدم.*دوستان حالشون اصلا خوب نیست و این حال من رو هم خراب می کنه، با این وجود با قدرت می خندم.*توافق هسته ای هم... خخخ بگذریم بحث سیاسی ممنوع(خودم نقض کردم قبل از قانون شدنش دی:)*دیگه اینکه دوستان عزیزم سعی کنید شاد باشید.دنیا به اندازه ی کافی چیزای بدجور و سیاه داره که بخوایم به خاطرش ناراحت باشیم، بیاید به جای اضافه کردن به این چیزای ناجور، شاد باشیم.
اولین مهمانی ای بود که من و خواهرم تنها، به نمایندگی از خانواده حضور داشتیم. دی:94/3/16
94/3/14بسم الله الرحمن الرحیم.اینجانب محمد فائزی فرد، در صحت کامل عقل و احتمالا احساس، وصیت نامه ی خویش را به رشته ی تحریر در می آورم.وصیت نامه ی زیر هیچ گونه ارزش قانونی نداشته و تنها به نیت مکتوب شدن به رشته ی تحریر در آمده است.طبق کلیشه ای همیشگی ابتدا می گویم که مرگ حق است، خداوند وجود است و واجب، فرشته ی وحی جبرائیل و فرشته ی مقرب میکائیل و دیگر فرشتگان حق اند و آسمان بی هدف افراشته نشده. زمین آفریده شده و دست خداوند بالای همه دست هاست.سپس از مادرم تشکر می کنم که مرا زاد، هدفش را از زاییدنم نپرسیده ام اما خیر بوده مطمئنا. بعد از آن پدرم که پشتوانه بوده و کوه.و اما بعد...من میزانی بدهی دارم که لیست تمام آنها در کشوی دوم میز لپ تاپم موجود است. از پس اندازم آن ها را بپردازید، اگر زنده نبودم و خود نپرداختم.مقداری طلب دارم که حلال طلبکارانم، اگر کسی مراجعه کرد بگویید خیر کند در راهم.قرار دادی دارم با نشر آذرباد که نسخه ی کامل آن در میان اسناد پدر موجود است. اگر جناب احمدی با مرگ مولف کنار آمد که هیچ، اگر نه خسارتش را بپردازید و من شرمنده ام که نمی توانم در این دنیا باشم و بدهی ام را با شما صاف کنم. چون می دانم مبلغ خسارت بیشتر از پس اندازم است. پس از من بگذرید و خرده مگیرید. باشد که خداوند جزای خیر به تک تکتان عطا کند.البته اگر لطف کنید و با فروش لپ تاپ، گوشی، میز لپ تاپ و هر آنچه در زندگی به نام من است این خسارات را جبران کنید خوشحال می شوم. اگر چیزی باقی ماند نیمی برای شما و نیمی برای صندوق حمایتی پدر که برسد به دست مستحقین.نماز قضای بسیار دارم، در خواندنش کوشا باشید، هر که نماز ها را به عهده گرفت از سر محبت بپذیرد، چون نه مالی دارم که به او دهم و نه ثوابی که در آن دنیا جبران کنم. یک روز روزه ی قضا دارم به علاوه ی کفاره که خواهش مندم پرداخت گردد.مرگ مرا خواهشا در فیس بوک، افسانه ها، هزارتو و زندگی پیشتاز اعلام کنید و طلب عفو بفرمایید از آشنایانم که مبادا به کسی ظلم کرده باشم و آهش دامن گیرم شود. رمزی برای این مورد نیاز نیست، همگی در مرورگرم موجود اند.کتاب هایم را وقف گردشی کنید، به این صورت که هر که خواند به نفر بعدی بدهد.و در انتها لازم می دانم از تمام عزیزان به دلیل مردنم معذرت خواهی کنم. دست خودم نبوده اما می دانم که زحمت هایم به شما رسیده و چه می شود کرد؟عذر می خواهم و ممنونم بابت تمام زحمت هایی که می کشید. و خداوند از تمام انسان های کره ی خاکی، آنان که هستند و آنان که بوده اند و حتی آنان که خواهند آمد بگذرد.14 خرداد 94
94/3/10گندم بکاریم یا سیب زمینی؟خب این اسم مقاله ای بود که داشتم سعی می کردم برای هفته نامه ی شهرمون بنویسم.و دو روز و اندی از وقتم رو پای در آوردن آمارها، دیدگاه ها و تحلیل اونها گذاشتم.و در نهایت به یه نتیجه ی جالب رسیدم:من توان نظر دهی در این مورد رو ندارم.:)
94/3/8سلام.آدما وقتی تغییر نکنن، ساکن باشن و رشد نکنن می گندن، بوی تعفنشون اول بینی خودشون رو خط میندازه و بعد چنگ می شه و راه نفس بقیه رو می گیره.لزومی هم نداره کسی بگه شما چنگ شدین یا نه. اصولا آدم صاحب شعوره و می تونه این رو بفهمه.خب من بدون هیچ تعارفی، گندیدم و چنگ شدم حتی روی حنجر تعدادی از دوستان.صلاحه تغییر کنم، صلاحه پیشرفت کنم و می کنم.امیدوارم همراه خدا باشم.و اینکه تغییراتم کوچیکه منتظر سونامی فائزی نباشید، در حد اینکه با لبخند بتون سلام کنم تغییر خواهم کرد. دی:یا حق.
94/3/2شایسته سالاری یعنی سالاری که شایسته است.یعنی عباس علی.و عباس علی سالاری که هم سالار بود و هم شایسته. که حسین(ع) قافله سالارش کرد و علمدارش. که دست هایش افتاد و علم نه. که چشم هایش نابینا شد و علمش را تا ابد همه ی عالم افراشته خواهد دید.توصیف عباس علی(ع) همان پسوند«علی» است که به گرده می کشد.عباس بی علی معنی ندارد. اصلا عباس بدون علی هیچ است. و این علی بود که عباس اورد به این دنیا و عباسِ علی اش کرد.به جز از علی که آرد پسری ابالعجایب          که علم کند به عالم شهدای کربلا را؟و چه قدر خوب انتخاب شده تولد بزرگمان، به عنوان روز جانباز،که شهدا زنده اند و جانبازان شهدای زنده اند.و جانبازان چه قدر بزرگند، که اگر بشناسیمشان می فهمیم و بس.تولد عباس علی(ع) مبارک، روز مردهای...  (کلمه خرد می کند کمر بزرگیشان را، سکوت بهتر است شاید)
94/3/1 میدونم بد موقعی برای قصه شنیدنه. ولی من، میخوام براتون یه قصه بگم، وقت زیادی ازتون نمیگیرم.یکی بود یکی نبود.یه شهری بود خوش قد و بالا، آدمایی داشت محکم و قرص ، ایام ایام جشن بود. جشن غیرت.همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول به این شهر حمله کرد . اون غول غول گشنه ای بود که می خواست کلی ازین شهر و ببلعه.همه نگران شدن حرف افتاد با این غول چیکار کنیم ما خمار جشنیم ، بهتره سخت نگیریم، اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفسا برن به جنگ، قرعه بنام جوونا افتاد، جوونایی که دوره کرکریشون بود رفتن به جنگ غول، غول غول عجیبی بود یه پاشو می زدی دو تا پا اضافه می کرد دستاشو قطع میکردی چند تا سر اضافه می شد.خلاصه چه دردسر، بلاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون... که دیدن پیرشون سفر کرده...یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفته، اما یه اتفاق افتاده بــــود!!! بعضیا این جوونا رو یه طوری نگاشون می کردن که انگار غریــبه می بینن... شایدم حق داشتن ، آخه این جوونا مدتها دور ازین شهر با غول جنگیده بودن جنگیدن با غول آدابی داشت که اونا بهش خوو کرده بودن دست و پنجه نرم کردن با غول زلالشون کرده بود شده بودن عینهو اصحاب کهف. دیگه پولشون قیمت نداشت … اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشون و اونایی که نتونستن مجبور به معامله شدن.روز پاسدار مبارک، روز امام حسین(ع)