پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

سلام.

خیلی وقته شعر نگفتم. ولی خب شادروان زارع دوباره هوس شعر داد به سرمون.

نمی دونم خوب شده یا نه، ولی خواستم بخونیدش :)



                                             نسیم خبر آورد که حال تو خوب است

                                             نشسته ای به کناری و عشق میریسی

 

                                             نشسته ام کنار یک درخت فرسوده

                                              نشسته ام زیر برگ باران پائیزی

 

                                                 دود و قلیان و چند قاتل دیگر

                                                همه را توی رگ هام میریزی

 

                                              من، درخت، و برگ های نیم مرده

                                              همه را ول کن، حال تو خوب است.


+ جدی می دونم بیت آخر قافیه نداره. ولی همه را ول کن :))


خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته - بی گمان - برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن که دوست تَرَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند... نه! نفرین نمی کنم... نکند
به او - که عاشق او بوده ام - زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد



+ شاعر: نجمه زارع


سال ها پیش سرزمین مادری اش را تسلیم مردی جوان کرده بود.
سال ها پیش کلاه خودش روی درخت جا مانده بود و حالا چندمین نسل از کبوترها در آن به دنیا می آمدند.
سال ها پیش زره و اسبش را فروخته بود و بیل به دست گرفته بود.

نه که بترسد،
گمان می برد مرد جوان از اون بیشتر می تواند سرزمین مادری اش را آباد سازد.
گمان می کرد نبرد بر سر این سرزمین تنها علفزارهای سبز و مراتع دست نخورده اش را پاخور اسب ها و لگد سپاهیان می کند.

رها کرده بود و نیزه اش را روی آخرین تپه ی سرزمین مادری کوبیده بود. و هنوز نیزه اش آنجا بود، نیزه ای که پارچه ی سبز کوچکش هنوز در احتزار بود.

سال ها می گذشت و خبرهای بدی به گوشش می رسید.
گفته بودند دروغ سرزمین مادری اش را ویران کرده.
گفته بودند دیگر چشمه ای از دل سرزمین مادری اش نمی جوشد.
مراتع خشک شده اند و درخت ها وازگون شده اند. شاخه بر زمین دارند و ریشه به آسمان.

همه را شنیده بود و هیچ نمی گفت.
نمی گفت که بارها به سوی نیزه اش دست بلند کرده اما ...
نمی گفت که بارها خواب سرزمین مادری اش را دیده اما...
نمی گفت که انتظار نسیمی از سرزمین مادری اش ریش های بلندش را سپید کرده اما...

اما نیزه اش هنوز بر آخرین تپه ی سرزمینش استوار بود.