پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

خب دیروز یه بارونی اومد که نگو نپرس.و موقعیت من خیلی جالب بود:« توی باغ، بعد از چیدن کلی سیب و آماده برای برگشتن به خونه»جالبیش اینجاست که ماشین در حال رفتن برای بردن محموله ی آخری سیب به میدون بار بود و ما هیچ سرپناهی نداشتیم جز چتر سبز و زیبای درخت ها.و خب رعد و برق های رعب انگیز تونستن تعلیق مد نظر نویسنده ی دنیای خلقت رو برآورده کنن و من و برادرم، نگران، چشم دوخته به آسمون، منتظر ریزش این نعمت الهی در یک زمان بد -بعدا معلوم شد خوب بوده- بودیم و این اتفاق با یه رعد و برق بلند تر به وقوع پیوست.تنها راه ممکن دویدن به سمت زیلویی بود که برای نشستن برده بودیم. اون رو روی سرمون انداختیم و باران به آهستگی شدت گرفت. تا جایی که برخورد دونه های درشتش رو روی زیلو احساس می کردیم و حتی صداش رو می شنیدیم.به ضن من یه رگبار زودگذر بود اما پایداریش در ریزش، اون رو به یک رگبار دیر گذر تبدیل می کرد و خب زیلو خیس شد و نم شروع به نفوذ توی لباس هامون کرد.ناامید از همه جا غصه ی راه گلی روستا رو می خوردیم و احتمال توقف پدر در جاده ی آسفالت و درخواست برای رفتن پیش ایشون.و خب ناجی از پشت پرده ی نیمه تاری که قطرات بارون ایجاد کرده بود ظاهر شد. با فرشی کلفت در دست.کربلایی شکر الله بود و ندای خوانش ما به سمت خودش. و لحظه ای بعد سه نفر زیر یک فرش کلفت خیره به بیرون.گفتیم و شنیدیم و خندیدیم و غصه خوردیم تا اینکه رگبار به تگرگ تبدیل شد و خدا رو شکر کردیم که فرش بالای سرمون ضخیمه.مدتی گذشت و وقتی رگبار به نم نم بارون تبدیل شد برادرم رفت تا ذغال های پیچیده توی پلاستیک رو بیاره که شاید گرم کنیم خودمون رو. نم به همراه باد، سرمای عجیبی تولید می کنه.ذغال ها آورده شد و علف های خشک مدفون زیر چندین و چند بافه ی علف خیس شده آتشی شد برای گر گرفتن اون ها.و با سختی بسیار و فوت کردن های مداوم، ذغال ها جون گرفتن و بعد شاخه های خشک رو روی اون ها گذاشتیم و شاخه های تر رو روتر. و آتیش جون گرفت.گرسنه شده بودیم، و خب یه نون مونده بود توی سفره ای که مدفون شده بود زیر آب. اون رو بیرون آوردیم و خمیر شده بود.نون رو روی آتیش پهن کردیم و چه نونی شد. بهترین نونی که خوردم.بعد هم پدر اومدن و ما مشغول جمع آوری وسایل برای رفتن به شهر. این موقع بود که به زیبایی بارون پی بردم. برگ های مخملی و نیلی رنگ درخت های سنجد از زیر گرد و خاک چند ماهه بیرون اومده بودن. سبزی برگ های گردو چشم نواز شده بود. آسمون صاف بود و ابرها سپید سپید؛ و می شد با خیال آسوده این هوای بهشتی رو تنفس کرد.تجربه ی خوبی بود. خدا ممنون.
این مطلب نه دلنوشته است و نه چیز دیگه ای.مدتیه در مورد قاجار کنجکاو شدم. برای همین شروع کردم به خوندن متن هاشون، دیدن عکساشون و خوندن تحقیقات تحلیلی معاصر مربوط به اون دوره.خب راستش گفتم بیام یه کم در مورد اینا حرف بزنم.مثلا اولین مورد آقا محمد خان قاجاره.دبیرستان در موردش خونده بودم، در مورد خون خواریش، در مورد قساوت قلبش و اینا...اما هرگز در مورد عدالت نخونده بودم، یا عطوفتش، یه طورایی اصلا تضاد آشکاری وجود داره بین حرف هایی که ازش زده شده. یه جایی می گن از چشم مردم کرمان به واسطه ی فحش هایی که از بالای بارو ها به اون میدادن و اختگیش رو مسخره می کردن کوه ساخته. یه جایی از عدالتش توی مسند قضاوت که خودش بر عهده اش می گرفت. و بگم که بیزارم از کسانی که اختگی این بنده خدا مسخره می کنن و بش می خندن، لعنت به هر کسی که این کار رو کنه، لعنتی به عمق احساس خشمی که الان دارم. جدا مسخره کردن عیوبی که خود شخص نقشی در ایجادش نداشته چه معنی ای میده؟مثلا نداشتن اندام جنسی مردانگیش رو نابود می کنه؟ یا مثلا باعث می شه از ماها کمتر باشه؟ یعنی وجه تمایز شما تو این همه چیزهایی که خدا داده بتون همینه؟ اگه آره که خاک بر سرتون.تاریخ پر از تضاده، شاید چون انسان ها ذاتا متضادن. نمی دونم.مثلا تو کتاب عبدالله مستوفی اومده همچین چیزی انگار که طی ماجرایی شاعر دربار بر می گرده و به شاه فحش میده و می گه مردکه ی پدر سوخته، و شاه جالبه که اون رو نمی کشه. به دو دلیل، اینکه تو چادر های کناری کسی نبوده و بعدی اینکه چیزی که باعث فحش دادن شاعر شده، درست بوده. و بش می گه برو که جونت سالم موند.و یه چیز جالب، می گن شاه قاجار به خاطر خربزه و به دست نوکراش مرده. من که این قضیه رو جوک می دونم. اما تاریخ انگار روی درست بودنش اصرار داره. دی:یه چیز جالبم شنیدم در مورد اینکه آقا محمد خان قاجار وقتی لطف علی خان رو شکست میده و اون حاضر به زانو زدن نمی شه، دستور میده گروهی بش تجاوز کنن. برای این مورد اگه سندی دیدن لطفا بگین که مشتاقم بدونم حقیقته یا خیر؟تشکر.در هر صورت تنها کسیه که تزار روسیه توی نامه ای که به یکی از شاهان قاجار میده، لایق شاهی خوانده می شه و میگه که جز اون کل دودمان قاجار رو باید ریخت آشغالی.بگذریم سری بعد شاید از اسلحه های دوران قاجار گفتم. چیزای با حالی پیدا کردم.
سلام وبلاگ جان.حالت خوبه؟ حال من که به شدت بده. اگه غرورم رو نادیده بگیرم حتی الان اشک توی چشمام حلقه زده.شقیقه ام به شدت فشار روشه و فکر می کنم رگ هام به شدت متورم شدن.نپرس چی شده وبلاگ جان، معذورم از گفتنش.نمی دونم داستان چیه که همیشه بده ماییم. شاید جدا بدیم؟ نمی دونم، اما میدونم که سعی کردم تصمیم درستی بگیرم.امیدوارم دلایلم قابل درک باشن و پیش یه عقل جدا و سلیم قابل دفاع.گفتم حالم بده و دارم حال تو رو هم بد می کنم. چند پستیه انگار ما هم افتادیم تو فاز حال بدی و جدا دوست ندارم این طور باشه. درسته رنگ قالبت سیاهه ولی سیاهه به این معنی که همه ی رنگا رو داری. نمی خوام سیاه ماتم باشی، ولی خب چیکار کنم؟رفاقت دو طرفه است، همون قدر که وقت میذاری دوست داری برات وقت گذاشته شه، و وقتی رفیقت خیلی ریلکس بت می گه برو گمشو، سخته خب.شکایتی نیست ها، چون مطمئنا رفتار من باعث چنین اتفاقاتی شده. جدا از نحوه ی برداشت دیگران. شاید من باید اونی می بودم که دیگران وقتی میان سمتم مراقب باشن ناراحتم نکنن. بدونن اخلاقم خاصه و باید بام کنار بیان و الا جایی ندارن پیشم. شاید باید من این شخص می بودم و این طوری دیگه همچین اتفاقی نمیافتاد.خیلی راحت به رفقام نگاه می کردم و می گفتم، برید گم شید.وبلاگ جان سرت درد اومد؟ یا داری همدردی می کنی؟وبلاگ جان خیلی عزیز همچنان
سلام وبلاگ جان.چند وقتی بت سر نزدم، نه اینکه تنبل باشم و اینا، حرف هم زیاد داشتم، منتها یا وقتش نبود یا ...دوستان دارن دعوا می کنن. صرفا گفتم که خبر داشته باشی عزیزکم. دی:من دارم آروم آروم از روزه گرفتن خسته می شم. نه اینکه گرسنگی اذیت کنه ها، شب بیداری و روز خوابی کلا ریتم زندگیم رو به هم ریخته. به هیچ چیزم نمی رسم. ان شاالله یه کاری کنم درست شه.وبلاگ جان نگفتمت که تلگرامی هم شدیم؟ خخخآره به لطف افسانه ها پامون به این سمتم کشیده شد. حالا ببینیم چه اتفاقای دیگه ای برامون میافته.راستی وبلاگ جان شما نمی دونی چرا بچه های نسل نو اینقد حرف می زنن؟مشکل از آموزش پرورشه یا پدر مادرا؟حالا مشکل هر جا هست جدا مغز آدم رو می خورن.خوش به حال تو که یه هفتاد و یکی داره توت چیز می نویسه.سرت رو درد نیارم.فعلا
دقیقا پونصد و بیست و یک کلمه ازاین پست پاک شده.تنها چیزی که از مطلب اصلی باقی مونده همین سکوت بین دو خط موجود توی پسته.بش احترام بذارین.