پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

این روزا یه کم بیشتر از تاکسی استفاده می کنم و خب طبیعتا داره بخش بزرگتری از زندگیم رو به خودش اختصاص می ده و ...

تقریبا یه هفته ی پیش درس بزرگی رو از یه خانم یاد گرفتم.
اینکه هر جا کمکی از دستمون بر اومد بریم جلو، منتظر نباشیم کسی ازمون کمک بخواد، اینکه بدون درخواست بریم جلو مهمه و دنیا رو جای قشنگتری می کنه.

راستش وقتی خانمه از صندلی جلو به سمتم چرخید خیلی متوجه نشدم، یعنی گوشه چشمی فهمیدم تغییری توی وضعیت نشستنش ایجاد شده اما اصلا فکر نمی کردم واکنشی باشه به جمله ای که قبل از سوار تاکسی شدن گفتم.

خم شدم به سمت پنجره ی تاکسی و گفتم آقا ده تومنیه، ایراد نداره؟
- بیا بالا.

خب رفتم بالا و خانمه با دوتا پنج تومنی به سمتم خم شده بود. خانمی که خدا می دونه یه لحظه وقتی ظاهرش رو دیدم در موردش قضاوت کردم و یه هفته است درگیر این قضاوت بی جا و روح بزرگ و بلندِ خانمه ام. (قضاوتِ خیلی ناجوری نبود ها)
وقتی برگشتم سمتِ خانم، با لبخند گفت:« این مرحله ی اولش»
تشکر کردم ولی راستش روم نشد اون طور که باید تشکر کنم. و خب وقتی پیاده شد هم دوست داشتم از پنجره سرم رو بیرون ببرم و داد بزنم که خیلی ممنونم از لطفی که در حقم کرده، ولی خب یه سری قرار دادهای اجتماعی شاید جلوم رو گرفتن. یه کمم خجالتی بودنم. دی:

خلاصه اینکه خیلی تو فکر این اتفاقم و اینکه کمک کنیم قبل از اینکه ازمون درخواست بشه. خیلی نازه این کار. :)

+ یه بار موقعیتش پیش اومد تو این هفته و خب متاسفانه شکست خوردم.
+ولی ناامید نمی شم. :)

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم                        سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید                 هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور



این رو تویِ مطالب آماده ی انتشارم پیدا کردم.

نمی دونم چرا اونجا بود و چی شده بود که منتشرش نکردم ولی الان خیلی به دلم نشست.

+تقدیم به شما


آدم گاهی می مونه که داره پاداش کدوم کار خوبش رو می گیره.
اونم وقتی که چند روز اخیر هیچ کار خوبی که نداشته، بلکه کلی کارای مزخرف هم ثبت کرده.
و بعد اتفاقی مثل چیزی میافته که امروز صبح بعد از شیفت تجربه اش کردم.
شاید خدا داره می گه رفیق جان، خجالت بکش. :)

امروز با یه راننده تاکسی خیلی خوب هم مسیر شدم. واقعا زنده ام کرد و لبخند شادی رو برای حداقل 5 دقیقه روی لبهام نشوند.
داشتیم از حلال و حرام صحبت می کردیم و اینکه این روزا توجه به این امور کمتر شده و دلیل خیلی از مشکلات همینه. تا اینجاش که هم صحبت بودیم اما وقتی تعریفش از ایمان و دین رو شنیدم خیلی کیف کردم.
اونم مثل آدمای کمی که دیدم دین رو واقعا اون چیزی دیده بود که خدا می خواست و پیامبر هم براش برانگیخته شده بود(انَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ) می گفت ایمان که فقط نماز نیست. که بخونی بگی حله. ایمان اینه که به بارِ مردم دست بیاری(کمک کنی). خوش اخلاق باشی، خوش قول باشی و ...

انقدر از شنیدن اینا خوشحال شدم و خوشحالم که حیف دیدم در موردش ننویسم.


صبی داشتم به این فکر می کردم که چرا به جای سه تا مامور، یه مامور برای قرائت کنتر آب و برق و گاز نمیذارن؟


مدتی است می خواهم بگویم دوستت دارم.

ولی راستش را بخواهی وقت نمی شود.


یعنی از یگان که بر می گردم، پوتین های سیاه و جذاب است و غذا و بعد هم کمی خواب.

اگر نخواهم خودم را شبیه آدم بزرگ ها کنم کمی هم بازی می کنم و خب آخر سر هم خانواده و شام و قدری هم مطالعه. شب ها هم گاهی می آیم اینجا و چیزهایی می نویسم.

برای همین وقتم پر است و فرصت نمی کنم بگویم دوستت دارم.

لطفا کمی صبر کن.

:)