پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

صبح روز جمعه است، ولی انگار همین حالا هم غروب شده...

دل که بگیرد دیگر زمان مهم نیست. مهم این است که چیزی سر جایش نیست.

یک قطعه ی سرخ که توی سینه جایش بود. و خب حالا نیست. چه می شود کرد؟


یک ردپای دیگر توی زندگی ام داشتی، آن را هم پاک کردم. محو شد. شاید خاطرات آزاردهنده ات هم روزی...


رفیقای خیلی خفنی دارم.
یکیش همین شما دوست عزیز که داری مطلب رو می خونی. دی: (از این جمله تبلیغاتی های تاثیر گذاره مثلا :)) )
خلاصه این من و یکی از خفن های عالم :)

یعنی پادگان تو همچین روزی هم دست از سر آدم بر نمیداره.

برف اومده.

یه کادری توی راه بمون گفته تعطیله.

با این حال بازم نمی دونیم باید بریم پادگان یا نریم؟ (صبی یه ساعت طول کشید که خودمون رو برسونیم یه جاده بالاتر) + یه ماشین انداختیم تو جوب. و یه ماشین رو هم قدم میزدیم و هی هل می دادیم :))

خلاصه یه استرسی هست که نگو و نپرس. و باید منتظر هزار و یک اتفاق و تماس و ... باشیم. و آخرشم معلوم نیست وقتی فردا میریم پادگان نندازنمون بازداشتگاه :))


+

ناتانائیل پادگان باید توی قلب تو باشد.

و تا زمانی که پادگان را اندیشیدی، لباس های فرم را بر تن کردی، حتی اگر در خانه و در حال نوشتن پست هایت باشی باز هم در پادگانی.





سلام.

راستش یه چیزی دیدم که وادارم کرد باز بنویسم.

یه حرکت مشتی که دلم رو شاد کرد واقعا.


ماجرا از این قراره که:

ساعت دوازده از در پادگان خارج شدم. برای اونایی که می گن من سربازی نمی کنم باید بگم که معمولا ساعت دو ظهر میایم بیرون :)) پس کارم خیلی سخته دی:

خلاصه اومدیم و سوار تاکسی شدیم بعد از مدتی یخ زدن، و بالاخره راه افتادیم.

خلاصه اینا مهم نیست تا وقتی یه سرباز از ماشین پیاده شد و جای دو هزار تومن معمول، هزار تومن به سمت راننده گرفت...

طبیعیه که راننده پول رو نگرفت و دمای بحث هر لحظه بیشتر می شد. سربازه می گفت قیمتش همینه و کوتاه نمیومد. راننده هم به شدت سماجت می کرد که اگه نداری بگو ندارم، و الا قیمت دو هزارتومنه.

خلاصه یکی دوبار راننده در سمت خودش رو باز کرد تا بره سراغ این بنده خدا و در نهایت با حرف حضار که بی خیال و این ماجراها نشست و ما رو به سمت مقصدمون حرکت داد.


باز اینا مهم نیست. اصل ماجرا اینجاست.

یکی از سربازا که خواست پیاده شه یه پنج تومنی به سمت راننده گرفت و وقتی راننده داشت باقی پولش رو میداد گفت:« آقا بی زحمت اون هزارتومن رفیقمونم بردار»(قابل گفتنه که اصلا همو نمیشناختن)

راننده برگشت و گفت که نه نمی خواد تو بدی.

و اینجا بود که.... سرباز جدید گفت:« اون بنده خدا هم رفیقمونه. اون دنیا مدیون نشه»


و رفت...



+ این ماجرا کاملا واقعی است