پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

«هرچند سکوت انتهای هیچ چیز نیست، سکوت ابتدای هیچ چیز هم نیست، سکوت صرفا جایی در میانه های ماجراست.»


کپی شده از وبلاگ

سلیقه ی من

مطلب: امواج غم امواج فرح


رسانه ای یک سویه، که مانند یک فاحشه با تو برخورد می کند.


+ شاید بعدا تکمیل تر شد

+ داشتم می گفتم که عشق اول چیزهای زیادی برای یاد دادن به انسان دارد....

با پوست صورتم بگم به بالش کرم بگم؟

با مورس های مردمک از جعبه ی سرم بگم؟


از هسته ی غمم بگم با زبون تنم بگم

به انعکاس صورتم رو شیشه ی ترم بگم

به شیشه ی ترم بگم


با بالهای روح برم به مرز ابر و کوه برم

از راه تو در تو برم از مه تا وضو برم

از مه تا وضو برم

(پاکزاد)

+ این بیت ها نه که به موضوعی که می خواهم بگویم مربوط باشد، و البته نه که نامربوط هم باشد الزما، ولی خب نشانه ی چند دقیقه ای فراموش کردن پست قبلی ام است و گوش دادن مجدد موسیقی هنگام نوشتن. بگذریم....


+ داشتم می گفتم که عشق اول چیزهای زیادی برای یاد دادن به انسان دارد.

- راستی قبلش اینکه مطمئنی عشق بوده؟

+ خب هیچی دیگر، حرفی باقی نمی ماند، اینکه خیلی انگار نمی شود به خودمان هم اعتماد کنیم.


+ کلا انگار دچار خود درگیری شدم. دی:

یک کسی می گفت دین افیون توده هاست. بگذریم که قبول ندارم و هزار و یک حرف دیگر...

این را گفتم که بگویم:
من فکر می کنم این موسیقی است که افیون توده هاست.

راستش را بخواهید همین حالا موسیقی را قطع کردم و بعد متوجه شدم که چه قدر بی کار نشسته ام و دارم موسیقی گوش می دهم، نه اینکه سکوت کرده باشم یا کاری نکنم. گشت و گذار های بی هدف و کارهای بی نتیجه. اما جالبی ماجرا اینجاست که تا وقتی موسیقی توی گوشم زمزمه می شد اصلا به این فکر نمی کردم که حالا بیکار باشم و ...
اما وقتی نوای موسیقی قطع شد تازه خود را در خلا دیدم. یک بی کاریِ عمیق و قابل تامل.

این همراهی ما و کارهایمان با وسایل چند رسانه ای همیشه این امکان را به ما می دهد که همراه هر کاری موسیقی بشنویم و ... اما فکر می کنم باید این را کمی کنترل کنیم.


+ قرار بود راجع به چیز دیگری بنویسم دی:
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل
 چو تخته پاره بر موج رها رها رها من


داشتم به این تصنیف خانم بهبانی نگاه فکر می کردم و اینکه بیام بزنمش تو وبلاگ که آره ملت، رها رها رها من...
که کلی کلاس بذارم و حتی در جذب مخاطب مختلف العلامت هم بکوشم. دی:

منتها این موضع بیشتر به ذهنم اومد که خب شاعر با لحن مستحکمی می گه که "نبسته کس به من دل". و خب این خیلی حرف گنده ایه. یعنی خب شاعر جان شما چطور می دونی کسی بت دل نبسته؟ یعنی عملا دونستن این موضوع به نظرم غیر ممکنه.

حالا نمی دونم این نظر منه. دی:

+ یه درد جان کاهی داره سمت چپِ بخش فوقانی فکم رو از هم می پاشونه.

مدتیه کمتر فیلم دیدیم.

امروز اما شبکه ی نمایش غافلگیرم کرد.

فیلمی گذاشت مملو از ارزش های انسانی، و زیبایی هایِ یک زندگی با مفهومی واقعی از تلاش و تغییر شرایط.

*معلم دهکده*

وقتی اسم فیلم توسط گوینده ی خوب فیلم گفته شد خب طبیعی بود که بخوام از جام بلند شم و به طبقه ی بالا بیام. نه که وقتم اونقدرا برام اهمیت داشته باشه، که از دیدن فیلم های بد حالم بد می شه.

ولی فیلم توی چند دقیقه نظر من رو تغییر داد. یه فیلم احتمالا چینی که بدون ذره ای شعار زدگی، به زیبایی هم آموزش زندگی زناشویی بود و هم آموزشِ دیدِ فراتر از خود. چیزی که البته در نهایت به رضایت شخصی هم منجر می شه...


امیدوارم ببینیدش.


نمی دونم چرا وقتی شب به موقع می خوابم بی برو برگرد کابوس میبینم...

امشب نمی دونم کی خوابیدم اما ساعت یک و خورده ای از خواب پریدم. نه یه بار که دو بار.

خواب های تو در توی لعنتی شاید.

و خب مشخصه ی هر دو خواب تاریکی نسبتا مطلقی بود که به شبِ بی مهتابی می مونست که تشخیص آدمای اطراف هم به صداشون بود یا برق اجزایی از تنشون که مشخص نبود چرا...


آدمای عصبانی که زیر لب ناسزا می گفتن و گاها به من ناسزاهای بلند تر. ترس از آدمایی که به سختی می شه دیدشون اما اطرافت به شدت زیادن و وول می خورن. راه خونه ای که باید طی شه حتی توی اون تاریکی. حونه ای که امنه اما راه رسیدن بش اونقدرا هم ساده نیست.


در کل نمی دونم چرا همه ی کسایی که توی راه بودن به من فحش می دادن یا سمتم میومدن که بزننم و با اینکه تاریک بود اما می تونستم به وضوح تمام نفرت و سیاهی درونشون رو ببینم.


من برم امکان خوابیدنم رو دوباره تست کنم.

منِ اوی امیرخانی می خواندم که بعد تویِ دستشویی به این فکر افتادم که مست ها چطورند؟


یادِ تو افتادم.

یادت هست چند روز بعد گفتی که انتظار داشتی به رسم رفاقت بمانم پیشتان و از کوه پایین بیاورمتان؟ نگفتم که ما هم گم شدیم و نزدیک بود بمیریم.که از ترس یا از سرخوشی آهنگی را زمزمه می کردم که دوستم می گفت زمزمه می کردی چیزی آهنگین را.خودم یادم نمی آمد. حتی آن روز هم یادم نمی آمد چیزی گفته باشم. شاید یک روز خوب هیچکس را می خواندم شاید هم دعا یا هر چیز دیگری را

امروز فکر می کردم که شما به سختی با آن حال پایین آمیدید به خاطر کار خودتان...

من هم گیر آن پرتگاه افتادم به خاطر کارِ خودم...


فقط مانده ام نفس کشیدنم به خاطر کدام کار است؟؟؟؟؟؟؟

برنامه ی عصر از شبکه ی چهار تموم شد.

خیلی جذاب بود.

در مورد جنگ جهانی اول و دلایل شروعش و دلایل تموم شدنش. خیلی جنگ عجیب غریبی بوده.

هفته ی بعد همین موقع شاید نیم یا یه ساعت زودتر باقیش پخش می شه.

هر کی به موضوع علاقه داره ببینه دی:



باور کن که:


الف، لام، میم