پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

سلام.نمی دونم چطور بگم که مثلا قضاوت نشم، چطور بگم که احیانا انگ خود بزرگ بینی برم نخوره.و خب دنبال راه حل هم نیستم. این موارد اجتناب ناپذیره و خب مهم نیست. شما آزادید در مورد من هر فکری می خواید بکنید. و این یه حق نیست که من در حال دادنش به شما باشم. یه اتفاقه که توانایی جلوگیری ازش رو ندارم.اما اصل موضوع:من آدمی که فکر می کنید نیستم.اگه دلداریتون میدم.اگه پیگیر حالتونم.اگه براتون بی مزد و مثلا انتظار کاری انجام میدم.اگه سعی می کنم حالتون رو خوب کنم.اگه از طرف من خیری بتون رسیده.اگه....اگه....اگه....اینا همه تنها برای یه چیزه. و اونم جلب توجهه.یعنی از فکرتون بیرون کنید که این آقاهه آقای خوبیه و اینا. این آقاهه یه آقاییه که دقیقا به بزرگترین نیاز بشری چشم دوخته، و همه ی این کارا نه برای شما، که تنها برای رفع همین نیازه.تمام تلاشش برای اینه که مورد توجه قرار بگیره، بش لقب داده بشه، با احترام ازش یاد بشه و غیره.خلاصه این طوری(این پست هم در راستای جلب توجهه)
سلام.مدتی بود که یک زمان خوبی بود و یک زمان بدی.انگار که آشفته باشد زمان و مکان مثل احساسات من. مدتی بود که هم زمان خوبی بود و هم زمان بدی.و سوغات من از آن زمان قلب دردیست که امانم را می برید و مجبورم می کرد مثل احمق ها نفس نفس بزنم. دستم را بگذارم روی سینه و فشارش دهم.واویلا اگر که در خیابان بودم. بگذریم، آن زمان که هرگز فراموش نشد، و نمی شود مطمئنا. منتها قلب دردمان فراموش شده بود. مدت زیادی است که این یادگار یار ترکمان کرده بود و حالا دو هفته ایست که مهمان سینه ی پر تپشمان شده.استرس، کلنجار، زنده شدن احساسات قدیمی، همه دست در دست هم داده اند تا دوباره کار ما را بسازند.دبوارهای زخم خرده ی قلعه ی تنِ گنده ی من دیگر تاب پرتاب های منجنیق دشمن را ندارد. حالا از داخل کسانی قصد گشودن دروازه را کرده اند.خدا به خیر بگذراند.
خب سلام.راستش خنده ام می گیره که الان در مورد مرداد بخوام بنویسم.خب به اختتامیه بود که رفتیم و دوستانمون رو دیدیم و با آدمای جدید هم آشنا شدیم.الان نوشتن ازش شاید لطف اون موقع رو نداشته باشه و حرفا اونقدر ناب و مستقیم از دل نباشن. منتها از هیچی بهتره.خب احتتامیه اتفاق بدی نبود. خیلی هم خوب نبود. یعنی خب یه چیز متوسطی بود که بود و نبودش فرقی نمی کرد. برخلاف نمایشگاه کتاب که بودنش خیلی مهم بود برام. چون من آدم خفنای زندگیم رو تو نمایشگاه دیدم. احتتامیه همچین کادویی برای من نداشت.دوستای خوبی یافتم منتها خب بدون هیچ گونه سانسوری، تا حالا آدمای تاثیر گذاری برام نبودن.حالا به رسم قدیم و یاری حافظه سعی می کنم اسما رو بنویسم و غیره.بهداد-  این بشر همچنان بزرگترین دست آورد زندگی منه و خب فکر می کنم بدون اون قرار بود چه کنم؟ یکی از کسایی که نبودنش جدا به چشم میاد و خب تو نمایشگاه هم فوق العاده بود. هر چند کارها و مسئولیت هاش اجازه نداد پیش هم باشیم به قدر کافی.نیما-  گرم تر از نمایشگاه بود حتی. به طرز نافرمی دوست داشتنی شده بود. چرا؟ نمی دونم. دی:محمد امین-  همچنان خوبی برادر. و اینکه کمتر فرصت گفتگو پیش اومد منتها همون اندکشم شیرین بود.خانم کشوری-  خب من چی بگم؟ بزرگ مان دیگه و در عین بزرگی به شدت خوبن.خانم حاتم-  خب خیلی خفن بودن. یعنی یه استحکام عجیبی توی ذهنم برای خودشون ثبت کردم که انکار نشدنیه. کم حرف بودن و خب انتظار یه صحبت یک دقیقه ای داشتم حداقل، اما آدم به همه ی آرزوهاش قرار نیست برسه.حسین قاضی-  آقا این بشر چه قد خوبه. چه قد خوش روئه. چه قد با حاله. خدایی حال کردم باش. جز دستاوردها نیست چون قبلا ارادت داشتم خدمتش. پدرشونم به شدت آدم خفن و خوبی بودن.امیر علی نبویان- آقا من دوست داشتم ایشونو. الان بیشتر دوس دارم. چه قد پسر خوبی بود جدا. اگه اختتامیه ی بعدی بیاد سعی می کنم ماچش کنم. :-"خانم تابش-  چه قد محجوب بودن ایشون. اصن یه وضعی. یعنی خب عذاب وجدان گرفتم که چرا آدم کم رویی هستم و وقتی اومدن برای سلام و اینا منتظر بودم ایشون حال و احوال کنن و نکردن. :-"  به شدت دوست داشتم باشون صحبت کنم که خب نشد. ان شاالله بعدا. دی:خانم حجازی-  ایشونم به شدت دوست داشتنی بودن. البته خب کمتر ملاقاتشون کردیم منتها لبخندشون انگار همیشگی بود. این خیلی خوبهپوریا-  به شدت خوش صدا. صمیمی و خوش تعریف. بودن کنارش لذت بخشه. باشید کنارش. دی:آقای عاطفی نیا- بنده خدا انقد سرش شلوغ بود و کار کرد جدا دلم سوخت. خدایی چه وضعشه؟ ننگ بر ما. یه کم کمک می کردیم بنده خدا رو. :((خانم کرمیان-  دی: رضا موسوی-  آقا ما انتظار یه دیو سه سر داشتیم. به جاش یه رفیق با حال جستیم. خیلی با تصوراتم فرق داشت. ولی چیز خوبی بود.آرمان آرین- آقا جدا فک نمی کردم انقد صمیمی و خفن باشه. این یکی جدا جز تجربیات محشرم بود. امیدوارم دیدار باهاش دوباره تکرار شه.سید خودمون- به شدت صمیمی. به شدت خوش برخورد و به شدت پیگیر. و پر انرژی. کلا تو هر چی هست، به شدت هست. خیلی خوش بخت شدم از آشناییش.خانم عظیمی- نبودن. دی: ولی جای خالیشون حس می شد.دیگه حافظه یاری نمی کنه. اگه یادم رفته در مورد کسی چیزی بگم از کم ارادتی نیست. اثر گذر زمان بر ذهن کم حوصله ی منه.