پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۲۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

امسال بد نبود، منتها آروم هم نبود. خیلی پر تنش بود و پر از مشغولی، البته نمی شه این طور یه دفه ای قضاوت کرد، باید همه ی اتفاقات رو آدم یادش باشه که من یادم نیست. صرفا دارم با این یکی دو ماه آخر می سنجمش.


انقد حواسم این روزا پرته که یکی از دوستان توی ارشاد بم سلام کرد منم جوابش رو دادم، بعد که سال نو رو تبریک گفت یه لحظه موندم باید چی بش بگم... اصلا تو ذهنم نبود که آخرای سال نود چهاریم و جدا جا خوردم، آخرشم گفتم:« همچنین سال شما» دی:


این یکی دو هفته ی آخر هم انقد در مورد اطرافیانم حرفای ضد و نقیض شنیدم که عملا قدرت استدلالم رو از دست دادم. شبیه رسانه های غربی،بمباران اطلاعاتیم کردن. :))


خلاصه فعلا اینجاییم و منتظر نو شدن سال.

تا کی ما نو بشیم....

تاکی جهان نو بشه...

خود زنی




مجموعه اشعار جناب صباغ نو

که جدا غزل های فوق العاده ای توش هست.

البته همه ی  غزل ها شاید در یه حد نباشن ولی در کل کتابیه که با خوندنش می شه لحظاتی غرق در حس و حال شعر شد.

بیشتر اشعار عاشقانه است و عشق هم خب با دوری همدمه. پس، خیلی منتظر اشعار شاد نباشید.


یه غزل از کتاب(احتمالا، چون کتاب رو به دوستم پس دادم):

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند    

دیوانـه ها از حال هــم امّا خبر دارند


آیینه بانـــو! تجربه این را نشان داده    :

وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند


تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است

اصلاً تمــام قرص ها جز تــــو ضـــــرر دارند


آرامش آغوش تو از چشم من انداخت

امنیتی کــــه بیمه های معتبـــر دارند


 «مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست

مردان ِ قدرتمند ، تنهــــا «یک نفـــــر» دارند!


ترجیــــح دادم لحـــن پُرسوزم بفهمـــاند

کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!


بهتــر! فرشته نیستم ، انسانِ بـــی بالــــــم

چــون ساده ترکت می کنند آنان کـه پَر دارند


می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش

نادوستانم از سر ِ تـــو دست بردارند...

ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ اَیْدِی النّاسِ


و خداوند به انسان اختیار بخشید

و اختیار انتخاب را با خود به همراه آورد.


انتخاب نیز انسان را از جایی که آسایشش در آن ترتیب داده شده بود بیرون کشید(من ملک بودم و فردوس برین جایم بود)

نه یک بار، که بارها...


انسان انتخاب کرد که بیاموزد آن چیزی را که شاید نباید می آموخت...

آن علومی را که او را از حریرِ دستانِ خدا به حشره ای خون خوار و بی رحم تبدیل کرد

و بعد...


انسان عصاره ی جانِ زمین را مکید. به طبیعتِ علومی که فرا گرفته بود و محورش بهره برداری هر چه بیشتری بود، دریاها را به تسخیر خویش درآورد و چه بد تبدیل کرد آب های فیروزه ای و نیلی را به گندآب های سیاه و تاریک.


و آنگاه فساد آشکار شد.

زمین رنجید و آب ها خاموش شدند.


سکوت بر زمین حاکم شد...

یه بزرگی می گفت:

همیشه از همون جایی که بش تکیه کردی زمین می خوری.


حالا ما شدیم اونی که فکر می کنه تکیه گاهه و از اونجایی که فکر می کنه بش تکیه شده زمین می خوره. عملا غیر ممکنه، ولی انگار دنیا داره به سمت هرج و مرج عجیب غریبی حرکت می کنه.


منتظر بازی بعدی دنیام.

دلم نیومد این بیت امید صباغ نو رو به اشتراک نذارم


کاش دیوانه جان! فقط یک روز نقش من با تو جا به جا می شد

کاش یک روز عاشقم بودی تا ببینی که من چه می کردم!

فرسایش عموما واژه ای متعلق به علم فیزیکه و با به زبون آوردنش ذهن ها ناخوداگاه به همون جهت کشیده می شه.

اما راستش این روزها به بعد دیگه ای از این واژه تسلط پیدا کردم.

فرسایش ذهن


ذهن وقتی فرسوده می شه که تلاش کنه، خروجی بگیره و بعد این خروجی دوباره وارد ذهن بشه و باز بخواد از اون خروجیِ تازه ای بگیره و همین طور ...

البته شاید این فرایند همون فرایند درست خلاقیت باشه. اما وقتی این کار به صورت مداوم توی روزها تکرار شه احتمالا یه روزی می رسه که از تفکر نکردن لذت ببرید.


شاید هم واژه ی درست این وضعیت خستگیِ ذهن باشه. چون فرسایش همراه با کم شدنه و این بین من هنوز نمی دونم با تفکر چیزی از وجود ما کم می شه یا بهش اضافه می شه؟ دی:


+این عدم اطمینان شاید یه ایده برای یه داستان بشه.

آقا به رسم قدیم فیلم جدیدی که دیدم و خوشم اومد رو بتون معرفی می کنم شاید ندیده باشینش و برید ببینیدش.

inception


بعضی فیلم ها رو دوس دارم تحلیل کنم.

بعضی فیلما رو نمره میدم.

ولی در مورد این فیلم فقط یه چیز می تونم بگم:

«اگه ندیدینش جدا چیز مهمی رو از دست دادین»


یا علی.

دم عیدا نمی تونم هیچ کاری انجام بدم.

انگار یه گردِ تنبلی توی هوا پخش می کنن.

و خب من این روزا به شدت نیاز دارم به تلاش، کار و...



امشب با پیشنهادِ نابِ یکی از دوستام تبدیل به یکی از شب های خوبِ زندگیم شد.

قرار شد بداهه، باهم، داستان بنویسیم. :)

خیلی خوب بود و خیلی کیف کردم. ایشونم به شدت انگار راضی بود و کیف کرد.

بخش زیر کمی از بداهه نویسی امشبمونه:


کتاب سلوک همین الان تموم شد.



نظرم رو در موردش می نویسم شاید کسی خواست بخونتش


خیلی از تموم شدن کتاب خوشحال نیستم. در عین حال یه وجدِ نسبی درم به وجود اومده که ناشی از نظر دادن در مورد این کتابه.
کتاب نثر خاصی داشت. نثر گیرا و جذابی که به شدت آهنگین بود و در وهله ی اول همین نثر خوب و کارا بنده رو جذب کرد.
و داستان هم که به شدت داستان زیبایی بود. با راوی بسیار جذابی که جا عوض می کرد و مدام خودش رو در شخصیت های دیگه متجسم می شد.
به شدت یاد سه قطره خونِ صادق افتادم. قلم نویسنده قابل مقایسه با قلم صادق نیست. قلم دولت آبادی ده سر و گردن از قلم صادق هدایت قوی تره و جدا دست مریزاد بر ایشون. منتها سه قطره خون توی در هم آمیختن شخصیت ها فکر می کنم کمی موفق تر عمل کرده بود. هر چند اون یه کار کوتاه بود این یه کار بلند و خیلی نمی شه با هم مقایسشون کرد.

در هر صورت کار بسیار گیرا، جذاب و قدرتمندی بود.
البته برای کسایی که با نثر این شکلی آشنا نیستن کمی زمان میبره تا به اون عادت کنن، اما این نوید رو می دم که وقتی نبض این نثر توی دستاتون قرار بگیره دیگه یک لحظه هم حاضر نخواهید بود تا از شیرینیش دل بکنید.


بخشی از کتاب:

«مردی را می بیند که در سایه می رود. به درستی نمی تواند او را تشخیص بدهد. بنابراین نمی تواند بداند یا بفهمد او چگونه آدمی است. فقط احساس می کند یا درست تر این که گفته شود یک حس گنگ و ناشناخته به او می گوید آن مرد باید برایش آشنا باشد. اما هر چه به ذهن فشار می آورد ، نمی تواند تصویر روشنی از او برای خود بسازد ، یا حتی چیزهای از او در خاطرش باز سازی کند»