پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

لعنت به او و مار مکانیکی غول پیکرش

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۳۳ ق.ظ

از خواب که برخاستم دهانم طعم تو را می داد و چشم هایم طور دیگری می دید.

از همه ی خواب یک مار مکانیکی بزرگ را یادم بود و ترس مهار نشدنی اش را. هیچ کجای این خواب تناسبی با بوی عنبر و درخت صمغی که نشانه های توست نداشت.

تا اینکه یادم آمد. یادم آمد که پیش از آن مار عجیب و غریب مکانیکی، تو بودی. تو بودی و من و هزار تن دیگر که در مدرسه ی دوران کودکی ام روبروی هم نشسته بودیم. از دیگران هیچکس را یادم نیست. حتی آنی که با هم از دست مار گریختیم. فقط حواسم به تو بود.

بعد از آنکه تو را گم کردم مدرسه خالی شد. دیگر هیچ کس آنجا نبود جز خالق همان مار مکانیکی غول پیکر که فخر می فروخت و این مرا به دروغ گفتن وا می داشت.

چیزی که از آن متنفر بودم، حتی در خواب.

لعنت به او و مار مکانیکی غول پیکرش.

  • محمد فائزی فرد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی