پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی

ساکت اما پر از نیزه

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۴۱ ق.ظ
سال ها پیش سرزمین مادری اش را تسلیم مردی جوان کرده بود.
سال ها پیش کلاه خودش روی درخت جا مانده بود و حالا چندمین نسل از کبوترها در آن به دنیا می آمدند.
سال ها پیش زره و اسبش را فروخته بود و بیل به دست گرفته بود.

نه که بترسد،
گمان می برد مرد جوان از اون بیشتر می تواند سرزمین مادری اش را آباد سازد.
گمان می کرد نبرد بر سر این سرزمین تنها علفزارهای سبز و مراتع دست نخورده اش را پاخور اسب ها و لگد سپاهیان می کند.

رها کرده بود و نیزه اش را روی آخرین تپه ی سرزمین مادری کوبیده بود. و هنوز نیزه اش آنجا بود، نیزه ای که پارچه ی سبز کوچکش هنوز در احتزار بود.

سال ها می گذشت و خبرهای بدی به گوشش می رسید.
گفته بودند دروغ سرزمین مادری اش را ویران کرده.
گفته بودند دیگر چشمه ای از دل سرزمین مادری اش نمی جوشد.
مراتع خشک شده اند و درخت ها وازگون شده اند. شاخه بر زمین دارند و ریشه به آسمان.

همه را شنیده بود و هیچ نمی گفت.
نمی گفت که بارها به سوی نیزه اش دست بلند کرده اما ...
نمی گفت که بارها خواب سرزمین مادری اش را دیده اما...
نمی گفت که انتظار نسیمی از سرزمین مادری اش ریش های بلندش را سپید کرده اما...

اما نیزه اش هنوز بر آخرین تپه ی سرزمینش استوار بود.

  • محمد فائزی فرد

نظرات  (۳)

یاد گبو افتادم بابا
پاسخ:
:((
می نویسمش دی:
تشکر از لطف شما.
پاسخ:
خواهش :)
😓😓
خیلی بده بگم درک نکردم این متنو؟
پاسخ:
نه بابا چه بدی؟
یه مقدار متنه دلنوشته طور بود و خب چون یه سری از قضایا پشتش بود نمی شه بدون دونستنشون درست فهمیدش.
و چه قدر بود که شما نبودین :)
خوش اومدین مجددا
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی