پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

چرک نویس

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ب.ظ

جنون یک حالت آنی است. مفهوم دیگری ندارد. اینکه چاقو را تا دسته، نه که اغراق کرده باشم، دقیقا تا انتهای تیغه، در سینه ی یک مرد فرو کنی و بعد برای آنکه چیزی از وجودش کم نشود خون های بیرون ریخته را تا حد امکان درون دهانش بریزی و به چشم های ترسیده اش نگاه کنی، اصلا یک اتفاق ساده نیست. یک مراسم است. مراسمی که قربانی امیدهایش را مثل برگ درختان پائیزی روی زمین می‌ریزد و بعد به تو نگاه می کند. می دانی که دیگر امیدی برای زنده ماندن ندارد. خوب می داند که کارش تمام شده پس التماسی در کار نیست. قدری درد است که آن هم به زودی به پایان خواهد رسید. پس چرا تا لحظه ی آخر می شود ترس را توی چشم هایش دید؟

می شود ترس را با بوی عرق متصاعد شده از تن سردش استشمام کرد؟ و بعد که تیغه را بیرون می کشی می توانی حس کنی که هنوز هیچ چیز تمام نشده. جنازه می ترسد. چاقوی توی دستت می ترسد و هوای اطراف موج پیدا کرده و در حال لرزش هستند. حتی لباس هایت شروع می کنند به سرد شدن. همه ی  این ها یعنی قربانی ترس هایش را با خودش به آن دنیا نبرده. ترس هایش را توی این دنیای لعنتی جا گذاشته و رفته. و این یعنی حجم ترس های شبانه ات هر روز بیشتر خواهد شد. هر روز بیشتر خواهی ترسید و هر روز بیشتر باید فکری برای این نابودی کنی. قربانی های بیشتر و ترس های بیشتر، تا آنکه منجی را پیدا کنی. کسی که ترس هایش را با خودش به آن دنیا ببرد. کسی که ترس های دنیا را با خودش حمل کند. و تو ترس های توی تاریکی را به او بدهی تا با خود ببرد. سرمای توی دلت را. مور مور شدن های پشت گردنت را و حتی آن چشم های سرخ کمرنگی که از گوشه ی اتاق همیشه به تو خیره می شود. و آن دست عریان و سردی که شب ها ساق پاهایت را لمس می کند و آرام آرام بالا می آید تا نزدیکی های گلویت.


او را پیدا می کنی. چاقو را تا دسته درون سینه اش فرو می کنی و به چشم هایش خیره می شوی...

  • محمد فائزی فرد

نظرات  (۷)

کلیشه اى ترین حرف ممکنو میزنم... اصلا لازم نیس ترسا رو کشت یا داد یکى ببره. فقط کافیه پذیرفتشون.
کلا به نظرم باید ترس و غم رو با تمام وجود تجربه کرد که بشه با وجودشون زنده موند.
پاسخ:
آره امام علی هم می گه از چیزی که می ترسی باهاش رو برو شو. فک کنم البته همچین چیزیه.
و اتفاقا خیلی ممنونم از حرفت که فکر می کنی کلیشه ای ترین نوعشه. دی:
ممنون
حتی صرفا جهت اطلاع به اببتلا به دیدن مکرر بلاگ شما :-"

حتی :-"
پاسخ:
:))
آًقا ما رو در این شرایط قرار نده. الان هر روز که چیزی ننویسم هی احساس گناه می کنم دی:
صرفا جهت اینکه بگیم خواندیمش
پاسخ:
صرفا جهت اطلاع؟ دی:
لطف کردی آقا
  • مـــهـ ـیـا ر
  • بیخیال محمد :|
    پاسخ:
    :))
    بعضی وقتا این طوری می شه خب دی:
    نه این چه حرفیه شوخی بود :)
    پاسخ:
    در هر حال ممنونم از وقتتون :)
    از تصویر سازی نسبتا خوبی برخوردار بود نوشته تان.
    پاسخ:
    ممنون.
    امیدوارم بهتر بشم.
    :-/
    تا من باشم دیگه نصف‌شبی نیام بیان :دی

    (شوخی می‌کنم من حس ترسم خیلی وقته خیلی ضعیف شده)
    پاسخ:
    :))
    جدا قصدم ترسوندن نبود.
    یه مقدار زیادی نیاز داشتم دستم رو بذارم رو کیبورد و همین طور بنویسم بی منطق و ...
    و خب خوب بود. فک کنم عقده گشایی این چند وقته بود در واقع دی:

    ممنون که خوندین و شرمنده اگه حس ضعیف شده ی ترستون رو یه وقت قلقلک داد دی:
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی