پیچیده در افکار

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

ما با افکارمان دفن خواهیم شد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

کسی اسلام را نمی شناسد

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۲۶ ب.ظ

سلام.

راستش یکی دو روز پیش توی پادگان یکی از بچه ها داشت داستانای یکی از شهدا رو می خوند. رسید به یه داستان و خواست که بلند برای هممون بخونه.

گفت:« ببینید شهید.... عجب کاری کرده. یکی از همرزماش نوشته داشتیم با مینی بوس میرفتیم به ماموریت که یه دفه متوجه شدیم پلیس داره دنبال یه نفر می دوئه. شهید........ سریع فهمید که طرف مجرمه و داره از دست مامورا فرار می کنه. در مینی بوس رو باز کرد و دستش رو برای اون مجرم بلند کرد. اونم که فکر کرده بود قراره نجاتش بدن دست شهید..... رو گرفته بود و اومده بود توی مینی بوس. بعدش دیده بود که همه ی ما نظامی هستیم. شهید.... هم این طوری دستگیر کرد و تحویل نیروهای پلیس داد»

به اینجا که رسید من سرم توی دستگاه کپی بود داشتم یکی یکی برگه هایی که خارج می شد رو جمع می کردم. برگشتم و خیلی بی رودربایستی گفتم:«به نظرم کار اشتباهی کرده»

رفیقم یا شاید بهتر باشه بگم همخدمتیم برگشت و با تحکم گفت:« نه کار خیلی درستی کرده.»

فرماندمونم با یه حالت تعجبی گفت:« کار درستی کرده آقای فائزی»(این دیالوگ رو مطمئن نیستم این طوری بوده باشه یا حتی این بوده باشه)

کار کپی تموم شده بود و داشتم دسته ها رو میزون می کردم که منگنه بزنم. گفتم:« آقای *** اون مجرم به این بنده خدا اعتماد کرده بوده. اینکه کسی رو امیدوار کنی بعد ناامیدش کنی کار درستی نیست. اسلامی هم نیست به نظرم. مثل خیانت در امانت می مونه» توی ذهنم تکمیل کردم که یکی از ائمه گفته اگه ابن ملجم شمشیری که باهاش امام علی(ع) رو شهید کرد دست من امانت می داد. هر وقت که به سراغش میومد تمام و کمال پسش می دادم.

بعد گفتم:« البته نظر من اینه. شاید اشتباه باشه»

بعد فرماندمون چیزی رو یادم آورد که دلم رو قرص کرد. گفت:« یه چیزی در مورد حرفت بگم آقای فائزی» منتظر بودم مخالفت کنه.« آقای فائزی! سردار سلیمانی تو خاطراتش می گه که یکی از سرکرده های اشرار جنوب شرق رو هر کاری می کردیم نمی شد گرفتش. برای همین یه قرار مذاکره باهاش گذاشتیم و طی یه عملیات همونجا گرفتیمش. رفتیم خدمت آقا(امام خامنه ای) که گزارش کار بدیم. وقتی ماجرا رو تعریف کردیم آقا برگشت و گفت هر چه سریع تر اون شرور مذکور رو آزاد کنید. سردار  بعدا که اون طرف رو آزاد کردن از آقا می پرسه ماجرای آزادی اون شرور چی بود؟ آقا هم می گه، مگه نگفتین دعوتش کردیم؟!.... »

دلم قرص شد و پیش خودم فکر کردم که نه تنها دینمون زیباترین دینه، بلکه شکر خدا رهبرمونم زیباترین انسانه.


+ فرماندمون آقای..... هم با این کارش که اطلاعاتش رو از ترس اینکه بگیم حرف قبلیش اشتباه بوده، پنهان نکرد. نشون داد که آدم روشن ضمیریه

نظرات  (۲)

  • فیلو سوفیا
  • فوقع ما وقع!!؛)
    پاسخ:
    افکت جیغ اصلا :X
  • فیلو سوفیا
  • حرفی ندارم!!
    پاسخ:
    کم پیش میاد :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی